clear

سفرنامه تور تبریز- ارومیه- کندوان مورخ 12 الی 98/1/15

2 ماه 2 هفته گذشته - 1 ماه 2 هفته گذشته #2137 توسط راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن
سفرنامه تور تبریز- ارومیه- کندوان
مورخ 12 الی 98/1/15
راهنما: علی قلعه نوعی


همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
حضرت حافظ

روز اول:
اتوبوس در حالی حرکت کرد که دقایقی از ساعت 4 صبح 12 امین روز از فروردینی ترین ماه سال می گذشت. قرار بود صبحانه رو دوستان زودتر از موعد همیشگی میل کنند. پس به رسم ادب سلام و صبح بخیری گفتیم و از همه خواستیم تا رویای نیمه شب خودشون رو با استراحتی کوتاه در اتوبوس کامل کنند. کمی از اذان صبح گذشته بود که وارد رستوران شدیم و هنوز خورشید طلوع نکرده بود که صبحانه خورده خارج شدیم. صبحانه با تمام جذابیت و تنوعش نتونست کمبود خواب دوستان رو جبران کنه...
یه نگاهی در سکوت دوستان موج میزد که دلمون نیومد برنامه معارفه رو به تعویق نندازیم. بوی بهار زنجان که رسید دوستان کم کم از خواب بیدار شدند. برای شروع صبحی دل انگیز و سفری خاطره انگیز از موسیقی استفاده کردیم و با صدای نازنین مریم استاد نوری همه ی همسفران رو دعوت کردیم به بیداری. زمان اجرای آیین معارفه بود. لذت دیدار دوستان نو یافته کم از دیدن جاذبه های تا همیشه جاوید نیست.
گفتیم و شنیدیم و خندیدیم. فهمیدیم که مرد با تجربه گروه که لبخندش همیشگی بود اسمش علی و اون آقایی که انتهای اتوبوس بود و موهای مجعدی داشت اسمش سعید و...کمی بیش از اسمها پیش رفتیم و هم با اسمها آشنا شدیم و هم رسم ها. راه طولانی به آشنا شدن دوستان و هم صحبتی همسفران کوتاه شد.
بوی پیراهن تبریز به مشام ها می رسید، چشمهای جستجوگر دوستان از قاب شیشه ای پنچره ها کوچه و خیابونهای شهر رو رصد میکرد و مشتاقانه منتظر دیدار اولین جاذبه ی سفر بودند. قرار ما مسجد کبود بود ولی روی کبود دوستان میگفت اول سجود بعد از وجود. درست روبه روی مسجد کبود وارد رستوران یاقوت شدیم و برای ادامه راه با صرف ناهار انرژی گرفتیم.
چهره خسته ی دوستان تبدیل به رویی گشاده شد و با شور و اشتیاق وارد مسجد شدیم فیروزه جهان اسلام. استوار و پابرجا سخاوتمندانه دوستان ما را پذیرفت.
هر چند که شاهکار معماران جهانشاه، همسفران رو مسحور کرده بود اما به شنیدن تاریخچه ای و دیدار لاجوردی های باشکوه بسنده کردیم و پیاده رهسپار موزه ی آذربایجان شدیم. بعد از شنیدن صحبتهای لیدر تخصصی موزه، تعداد طبقات موزه و آثار نگهداری شده رو کنار تعدد سلایق دوستان که گذاشتیم، بهتر دیدیم از همراهانمون بخوایم که هر دوست با احتساب زمان اعلام شده از زیبایی ها بصورت آزادانه لذت ببره...
دوستان یکی یکی با لبخند از موزه خارج می شدند، به اتفاق به سمت اتوبوس رفتیم و راه بازار رو در پیش گرفتیم در میانه راه برج ساعت رو دیدیم و به آرامی مسیر رو ادامه دادیم. قرعه به نام بازار کفاشها افتاد، بقول حسین پناهی با وفاترین جفت های عالم کفش ها هستند. راسته اصلی رو طی کردیم و بعد از دیدن چند تا تیمچه و چهارسوق و گذر از چند راسته فرعی، وارد یکی از مساجد قدیم بازار شدیم. کمی از بازار و نقش اقتصادی و سیاسی و اجتماعیش گفتیم و دست پر و خالی حرکت کردیم به سمت محل اقامت گروه یعنی هتل ائل آی.
انتخاب فضایی خوب برای همسفران از طرف آژانس کمک کرد تا دوستان بخوبی استراحت کنند و با آمادگی بیشتری سراغ روز بعد بریم.

روز دوم :
بعد صرف صبحانه مستقیم رفتیم تا لبخند دریاپه ارومیه رو ببینیم، این روزهای دریاچه رو باید دید. هر چند جاده ی بین دریاچه در انزوای اون بی تاثیر نبود. ولی در این سفر و آب و هوای این روزهای کشور، این جاده باعث شد تا نیمه ای از دریاچه رو آبی ببینیم با لبخندی که نمیشد بفهمی تا کی ادامه داره و نیم دیگر دریاچه رو گل آلود و همراه با موج هایی به خشم آلوده، که هرچند واضح حرف میزد بازهم نمیشد همه ی غم و دردش رو درک کرد.
در کنار آبی دریاچه توقف کردیم، سلامی کوتاه به دریاچه دادیم و قول دادیم در برگشت، سلام آبی خندان رو به نیمه ی شورانگیز دریاچه برسونیم. روز ورود ما به ارومیه مصادف شد با سیزده بدر.

بقول استاد شهریار:
سیزده را همه عالم بدر از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم

هر دو مصرع در مورد ما صدق کرد. خروج مردم از شهر مقارن شد با تعطیلی بازار ارومیه و ناکامی ما از بازدید این جاذبه ی زیبا ، در کنار اون از مسجد جامع ارومیه هم بازموندیم. مثل رهبران جنگهای چریکی از نقشه ی دوم استفاده کردیم و با ایمان به مسلمانی خودمون راه مسجد رو به کلیسا کج کردیم. اما بخت همچنان رفیق راه نبود و با حضور ماموران محترم انتظامی از ورود ما به کلیسای سیر جلوگیری شد. البته باید اشاره کنم که در کلیسا هم بسته بود. دوستان همراه شکست رو نپذیرفتن و برای تجدید قوا با روحیه ای بالا وارد شهر شدند و رستوران آقای شیرازی رو به تسخیر خودشون درآوردند... بعد از نوش جان کردن ناهار پی سوغات شهر به راه افتادیم. با ورود به نقل فروشی سادات به فتوحات خودمون پایان دادیم و بعد از خرید سوغاتی های متنوع، برای وفای بعهد خودمون دوباره راهی دریاچه شدیم تا پس از وداع اینبار به تبریز برگردیم. به پای دریاچه که رسیدیم به جای اینکه ما با دریاچه خداحافظی کنیم، دریاچه با ما وداع کرد.

بقول رضا براهنی:
و خداحافظی اش
آن چنان چلچله سان است
که من میخواهم دائماً
باز بگوید که : خداحافظ
اما نرود...

و ای کاش این آب همیشه آبی و باقی در دریاچه بماند. در تبریز مشروطه خواهان منتظر ما بودند. با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه – عشق کاری کرده که تبریز میسوزد در آه -حامد عسکری-


مشروطه خواهان با آغوش گرم پذیرای مهمانان البرزی خودشون شدند و بعد از به رخ کشیدن شهامت و تاریخ پر افتخار خودشون ما رو تا دم در بدرقه کردند. حالا وقت دیدن ائل گلی بود که در سده های پیش بین مردم به شاه گلی معروف بود. نگینی در شهر تبریز، شب سردی بود و دوستان بعد از بازدید از این مجموعه زیبا برای استراحت شبانه به هتل برگشتند.





وعده دادیم روز 14 فروردین به همراه دوستانمون به جلفا بریم، مسیر رو با صحبت و بازی کوتاه کردیم. از کنار شهر بی اونکه بازار مارو ببینه و ما بازار رو با آرامش به سمت کلیسای سنت استپانوس رفتیم. اینکه در تمام مسیر رود ارس رو مثل فرشته ی نگهبانی در کنار خودت داشته باشی زیباست...
وقتی از کنارش رد می شدیم متوجه شدم بارها همسفرانمون پی گمشده ای هستن و با نگاهشون از ارس کسی رو طلب میکنند. شاید ساری گلین، شاید صمد بهرنگی و ... یا گوش به لالایی ارس داده بودند که برای دلاوران مرزدارمون میخوند. کم کم به کلیسا رسیدیم. یکی از زیباترین و قدیمی ترین کلیساهای ایران که به ثبت جهانی یونسکو رسیده. لازم نبود زیاد از کلیسا بگیم تا همسفران ما، قدمتش،سادگی و صمیمیتش و تنهایی این روزهاش رو درک کنند. معماری بی نظیر بنا هم لوکیشن های خوبی رو به دوستانمون هدیه داده بود. کلیسا رو با میهمانان پرشور این روزهاش تنها گذاشتیم و به سمت بازارچه مرزی جلفا رفتیم.






روز سوم ترکیبی از زیارت و سیاحت شد. در کنار کلیسا و بازارگردی به سمت آسیاب خرابه رفتیم تا هم از آسیاب فعال منطقه دیدن کنیم و هم ساعتی رو به تماشای آبشار زیبای اون بنشینیم. حسن ختام این روز و بازدیدها متنوعش، یکی از شیرینی فروشی های معتبر شهر برای خرید سوغات تبریز بود و بعد اون دوباره برای استراحت به هتل برگشتیم.



صبحانه خورده، ساک و کوله جمع شده رفتیم سمت اتوبوس. یه غم و شادی همزمان در چشم دوستان بود. همه آماده رفتن بودیم. روز آخر و جاذبه الوداع...
قبل دیدار از جاذبه آخر به پاس همراهی دوستانمون در این چند روز و ذخیره وقت تونستیم از ارگ علیشاه، خانه بهنام و... در آخر خانه استاد شهریار دیدن کنیم. عظمت ارگ علیشاه، گچ بری های بی همتای خونه ی بهنام و پنجره های ارسی اون در کنار صمیمیت خونه استاد شهریار، روز آخر رو برای ما روزی به یادموندنی تر کرد. کاش استاد هم بود و با غزلی حال دل همه ی ما رو خوب میکرد. روحشون شاد.


















در آخر به میهمانی مردم خونگرم روستای کندوان رفتیم. مردم توانمند و هنرمند که با سختی سنگها آشتی کردند و در دل سنگهای کله قندی شکل برای خودشون خونه ساختند. فضای روستا و برخورد مردم و دیدن خونه و محصولات ترش و شیرین روستا یک پایان دلچسب رو برای همه رقم زد. ساعتی رو در دل روستا بودیم و در نهایت...

به پایان آمد این دفتر
حکایت همچنان باقیست

به کرج رسیدیم به امید دیار دوستانم در سفرهای آتی
ارادتمند، علی قلعه نویی

راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن

لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

زمان ایجاد صفحه: 0.445 ثانیه
حق کپی رایت محفوظ برای البرزمن و بهینه شده با : Kunena Forum