clear

سفرنامه تور آبشار لاتون مورخ 18 الی 98/2/20

2 ماه 1 هفته گذشته - 2 ماه 6 روز گذشته #2162 توسط راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن
سفرنامه تور آبشار لاتون
مورخ 18الی 98/2/20
لیدر : پویا ملاحسنی
سفرنامه : اردلان بهرامی


چه شب بهاری زیبایی، عطر گل های بهاری از آن پایین به مشامم میرسد. زمین از این بالا خیلی دیدنی شده، احتمالا زمینی ها امشب من را به شکل یک هلال نازک میبینند...
من از این بالا میبینم که در نقطه ای از زمین در شهری به نام کرج عده ای پر انرژی با لبی خندان در حال سوار شدن بر اتوبوسی هستند، گویا عازم سفر باشند سفری خاص و هیجان انگیز...
"ماه بالا سر آبادی است
اهل آبادی در خواب
روی این مهتابی خشت غربت را می بویم..."

صدای شادی و خنده شان به گوشم میرسه، سفرشان را آغاز کردند و در ابتدای کار بعد از گوش دادن به موسیقی زیبا با همدیگر آشنا شدند، می‌شنوم که به ترتیب از خود و از کار و زندگیشان و آرزوهای کودکی میگویند...

باز هم صدای موسیقی،
کوچه باغشان پر موسیقی باد...

از نیمه شب گذشته و اکنون در حال استراحتند، ولی یکی از آن ها صبور و جسور و پر توان بیدار و در حال راندن اتوبوس است.
آه کم کم باید داسم را بردارم و بروم ستاره های سمت دیگر کره زمین را بچینم. خورشید خانم می آید جای من را بگیرد و همسفران همینطور که خوابند از جنگل ها گذشتند و به نزدیکی دریا رسیدند و مطمئنم که خورشید خانم با نوازش از خواب بیدارشان خواهد کرد ...

"سحر با من درآمیزد که برخیز
نسیمم گل به سر ریزد که برخیز
زرافشان دختر زیبای خورشید
سرودی خوش برانگیزد که برخیز"

زمینیان سلام... همسفران سلام... شما که خواب بودید من از دل دریا طلوع کردم. اتوبوس شما را میبینم که از "کوته کومه" عبور کرده و زده به دل جنگل های هیرکانی... صدای موسیقی می‌شنوم عطر گل ها و صدای پرندگان مست.















اتوبوس توقف کرده و تعدادی پاترول میبینم که در حال سوار کردن همسفران هستند... آهای "عمو وجیه الله" سلام!
سالیان سال است که میبینمش، همیشه زودتر از من بیدار میشود. پیرمردب که اقامتگاه جنگلی دارد و با دستان پینه بسته ولی مهربانش پذیرای گردشگران آن منطقه است. ماشین عمو جلو و دوتای دیگر پشت سرش حرکت می کند و همسفران، سوار بر پاترل شاد و هلهله کنان از دل جنگل میگذرند تا به "قهوه خانه خشنود" برسند.




من مجبورم کمی بالاتر بروم تا زمین را گرمتر و روشن تر کنم، آن ها هم بعد از صبحانه با پای پیاده مسیری جنگلی را پیمودند تا به اقامتگاه عمو وجیه الله رسیدند، وسایل اضافه را گذاشتند استراحتی کوتاه کردند و مسیر آبشار لاتون رو در پیش گرفتند.










الان 2 ساعت است که در راهند و هر چند که من بالاتر رفتم و گرمای بیشتری به زمین دادم ولی آن ها غرق در زیبایی جنگل، گل های بهاری، پرندگان و چشم انداز قله اسپیناس هستند و تا دقایقی دیگر بعد از گذشتن از آخرین پیچ، با منظره آبشار سورپرایز خواهند شد ...
آبشاری به بلندای امید به زیبایی زندگی...
آب بازی کردند ناهار خوردند و استراحتی کوتاه کردند. حالا آماده برگشت به اقامتگاهند. در میانه راه قهوه خانه چوبی کوچکی هست ولی با صفا که همسفران دقایقی را آنجا نشستند و چای نوشیدند و عشق ورزیدند...

"در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست
آنجا که صفا هست، در آن نور خدا هست"

نزدیک عصر شده و همسفران یکی یکی به اقامتگاه می‌رسند، هوا بسیار دلپذیرتر شده، من هم کمی پایین تر آمدم تا با نور نوازشگر خودم خستگیشان را به در کنم.
یک نفر را در حال آتش روشن کردن می بینم ، آن یکی زیرانداز و ملزومات دور هم نشینی را آماده میکند، عده ای را میبینم که دارند با مربی یوگا که در گروه هست، حرکاتی را برای رفع خستگی و جذب انرژی انجام ميدند.
عطر پونه و نعناع وحشی همه جا را گرفته، یک نفر را میبینم که دارد برای گروه از این نعناع و پونه ها دمنوش درست میکند....
چه صحنه زیبایی؛ در یک عصر بهاری دور هم نشستند، دمنوش و چای می‌نوشند، بازی های گروهی می‌کنند و گل میگند و گل می‌شنوند










خوب دیگر غروب شده و من باید بروم، بعد از من شاید ماه بیاد شاید ابر بیاد شاید باد بیاد و شاید هم باران ... ولی همسفران دور هم دلشان گرم است و سرشان خوش. تازه عمو وجیه الله هم آنجاست، با اینکه دیگر کمرش خم شده ولی تجربه ای دارد که مثل کوه پشتیبان آنهاست .
من دیگر بروم، چون عمو موتور برق را هم روشن کرده و نگران تاریکی دوستانم نیستم.
سلام من ابرم، ابر سیاه بهار.... خورشید و ماه مهربون رفتند البته من هم اذیتشان نخواهم کرد، یکم آن ها را محک میزنم، زمین را با طراوت تر میکنم و میروم.... الان دارم میبارم، اول نم نم، چون تازه کبابشان رو خوردند و شب نشینی دور آتش دارند، فرصت میدهم حسابی از شب خود لذت ببرند و وسایل خواب را آماده کنند...
حالا نزدیک نیمه شب شده، باد و طوفان هم با من هم دست شدند .

"باد باران آورد، بازيچه جنگ
مرد مهمان آورد، نامرد ننگ "

عده ای که در چادر و زیر آسمان بهاری خوابیده بودند را مجبور کردم
بروند درون کلبه و پیش بقیه بخوابند. چند ساعت آینده را به شدت میبارم، در عوض صبح که بیدار میشوند، من رفته ام و خورشید خانم جای من را گرفته و طبیعت دو چندان زیبا شده است...
سلام... من دوباره طلوع کردم چه صبح دل انگیزی چه طراوت فرح بخشی... میبینم آن ها را که بیدار شدند و در تکاپوی تهیه صبحانه هستند، املت با عطر هل وچای و طعم بهار...
صبحانه را خوردند وسایل را جمع کردند و برای برگشت مسیر قهوه‌ خانه خشنود را در پیش گرفتند، آنجا توقفی کوتاه کردند و آبی نوشیدند. مسافتی را در دل جنگل پیمودند، از رود ها گذشتند و به آواز پرنده ها گوش سپردند...
عمو وجیه الله و دوستانش را میبینم که با پاترل رسیدند و درحال سوار کردن همسفران هستند . مسیر با زیبایی هرچه تمام تر را پشت سر گذاشته و به اتوبوس خود رسیدند...
ظهر شده است، من وسط آسمانم و همسفران در انتظار صرف ناهار در مسیر برگشت. ناهار را در رستوران میخورند و بعد به جنگل و ساحل زیبای گیسوم خواهند رفت.
بعد از ظهر است، من هستم ولی پشت ابر...
آن ها به ساحل زیبا رسیدند، چند عکس یادگاری میگرند و هر بار که شاتر دوربین فشرده میشود گویی ابر ها با رعد و برق برای آن ها فلاش می‌زنند. بعد از عکس عده ای سوار قایق شدند، عده ای هم سوار جت اسکی و بقیه هم در حال صرف چای و لذت بردن از عصر دل انگیز در کنار دریا








از نیمه آسمان گذشته ام و رو به غروبم، همسفران را میبینم که در راه برگشت توقفی برای خرید سوغات در امامزاده هاشم دارند، زیتون و محصولات رودبار و منجیل.
از داخل اتوبوس صدای خنده و بازی می‌شنوم، پانتومیم و شعر یادت نره... یکبار تیم "عمو وجیه الله" برنده شد یک بار هم تیم "خشنود".
خوب کم کم باید بروم، امشب هم ماه جای من را نخواهد گرفت و این ابر بهار است که حکم فرماست. او می بارد و همسفران در جاده به سمت کرج... مطمئنم که قبل از نیمه شب سالم و استوار به مقصد می‌رسند و می‌دانند که:
#سفر پایان ندارد.

اردلان بهرامی - 21 اردیبهشت 98

راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن

لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

زمان ایجاد صفحه: 0.241 ثانیه
حق کپی رایت محفوظ برای البرزمن و بهینه شده با : Kunena Forum