clear

سفرنامه تور اردبیل، سرعین و ارسباران مورخ 1398/03/14 الی 17

4 ماه 1 هفته گذشته - 4 ماه 5 روز گذشته #2188 توسط راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن
سفرنامه تور اردبیل، سرعین و ارسباران
مورخ: 1398/03/14 الی 17
راهنما:پویا ملاحسنی

(صدای شیهه ی اسب ها گوش فلک را کر کرده بود.. شمشیرها همه از نیام کشیده شده بود و نعره ی مردان جنگی از هر طرف شنیده میشد.. آسمان از گرد و خاک سم اسبها سیاه شده بود و توپ های جنگی مثل قطره های باران به زمین نازل میشدند...
دلاور مردهای ایرانی پشت سر پادشاه شجاع و بی باکشان به سمت دشمن میتاختند و زنجیرهای توپ ها را از هم میدریدند...)
همه محو صحبت های علیرضا بودیم که در قبرستان شهدای جنگ چالدران از رشادت ایرانی ها میگفت... کمی قبل تر از گنبد الله الله بازدید کرده بودیم.. مقبره ی شیخ صفی الدین اردبیلی، جد پادشاهان صفوی... تمام هنر و زیبایی های معماری دوران صفوی در این بنا جمع شده بود.. همه شگفت زده از این همه زیبایی هر چند قدم می ایستادیم و عکس میگرفتیم...


















روز گذشته بود که سفر ما در اوج ترافیک های تعطیلات خرداد و عید فطر شروع شده بود ولی ما عزم سفر داشتیم و هر طور که بود ترافیک را پشت سر گذاشتیم...در مسیر از خاطرات سفرهای قدیم می گفتیم .. از جا ماندن خانم آقا محمدی تا برنج پختن خانم غلامی و...
بعد از خوردن پیچاق قیمه ی اردبیل کمی استراحت کرده بودیم و به سرعین رفته بودیم... همه جا پر بود از عسل و عطاری و مایو فروشی... بعضی ها تنی به آبگرم سرعین زدند و بعضی ها تو خیابان سنگ فرش قدم زدند...
شب همه خسته از این همه راه و تحرک به خواب عمیقی رفته بودیم...
همه غرق جنگ و خون وخونریزی بودیم و در کش و قوس بین شاه اسماعیل و سلطان سلیم و شیبک خان بیچاره که از اردبیل خداحافظی کردیم و راهی سنگ های پر رمز و راز شهر یری شدیم... اول روستا سوار مینی بوس ها شدیم تا به آدمک های سنگی برسیم...
اقای رسولیان مسئول منطقه به ما خوشامد گفت و همراه ما شد تا از ناگفته های منطقه برای ما تعریف کنه...
آدمک های قد و نیم قد سنگی با شمشیرهای به کمر بسته شده و چشم هایی تماما گرد از هزاره های دور به ما زل زده بودند و دوست داشتن که از سرگذشتشان برای ما بگویند ولی دهانی نداشتند و مجبور بودند با چشم های گرده شده شان هر چه که هست را بازگو کنند...
از دروازه و غار هم دیدن کردیم و در زیر افتاب سوزان عرق میریختیم...














قبل از اینکه گرما زده بشیم مسیر رفته را برگشتیم و سید با هندوانه ای شیرین و قرمز از ما استقبال کرد که حسابی حال همه را جا اورد...
به سمت مشکین شهر رفتیم و در رستوران با صفای خان ناهاری خوشمزه نوش جان کردیم و سپس از مجموعه ی پل معلق بازدید کردیم...
روی پل شلوغ بود و با هر قدمی که بر میداشتیم تکان های شدید پل را بیشتر احساس میکردیم و ترس و هیجان همزمان با هم به سراغمان امده بودند و ما ولی به مسیر ادامه دادیم...
از این بالا دره ی پایین دست دیدنی بود...






بعضی ها زیپ لاین سوار شدند و بعضی ها چای نوشیدند و هنوز غروب نشده بود که به سمت کلیبر حرکت کردیم...
در بین راه توقفی کردیم و همه از گیلاس های خوشمزه ی منطقه خریدند و دلی از عزا در آوردند...
شب به هتل انزا رسیدیم و به سرعت رفتیم برای استراحت چرا که فردا قلعه بابک در انتظار ما بود...
صبح بعد از نوش جان کردن صبحانه راهی منطقه ارسباران شدیم و در مسیر علیرضا از تاریخ و من از طبیعت منطقه برای همسفرها گفتم... خیلی زود به اول خاکی رسیدیم و پاترولهای پهلوان از راه رسیدند و ما را تا اول چادر عشایر و مسیر پیاده روی بردند...




خورشید پر نور در میان آسمان آبی میدرخشید و گرما را به هر سمتی پخش میکرد ولی در آن ارتفاع هوا خنک تر بود و از همه مهمتر عزم ما بود که جزم بود تا به قلعه برسیم...
به راه افتادیم و اهسته پیوسته رفتیم و رفتیم و رفیتم... به قهوه خانه ی پای قلعه رسیدیم و استراحت کوتاهی کردیم و باز به راه افتادیم.. نمای قلعه از این پایین پر از ابهت بود .. کوههای صخره ای و جنگلی که زیر کوهستان گسترده شده بود مناظر را زیبا و شگفت انگیز کرده بود...


به قلعه رسیدیم و عکس های یادگاریمان را گرفتیم و به یاد داستان بابک خرمدین افتادیم که چه رشادت ها کرده بود و هنگام مرگ هم شجاعانه پایداری کرده بود...











راه رفته را برگشتیم و گرسنه تر از همیشه به پای اتوبوس رسیدیم و زیر سایه ی درخت ها اتراق کردیم و چلو گوشت خوشمزه ای نوش جان کردیم...
بعد از ناهار زمان رفتن به جنگل بود ولی جاده شلوغ بود و هوا گرم و همه خواب.. پس به هتل برگشتیم و استراحت کردیم و قبل از غروب به سمت دریاچه سد بکر و خلوتی رفتیم و بساط عصرانه ای با صفا پهن کردیم...
چای آتشی و بلال و کیک و شیرینی و آویشن...
هوا عالی بود و قورباغه ها میخواندند(توسباغا به قول آرمین) و باد ملایمی میوزید.. بعد از آن همه شلوغی این آرامش واقعا دلچسب بود...سعید هم حسابی بلال ها را باد میزد و مثل همیشه همراه و کمک جمع بود...
هوا تاریک شد و ستاره ها از پشت پرده ی روز بیرون آمدند.. کمی ستاره ها را دیدیم و در آن تاریکی پیاده به سمت اتوبوس برگشتیم...
روز آخر سفر به تبریز رفتیم و قبل از هر چیز برای خرید سوغات به قنادی تشریفات رفتیم... همه حسابی خرید کردند و بعد از خرید به ایل گلی رفتیم تا در بنای تاریخی آن که تبدیل به رستوران شده کوفته تبریزی نوش جان کنیم...
همه شاد و سرخوش با شکم های سیر به اتوبوس برگشتیم و آماده شدیم تا به سمت کرج و تهران حرکت کنیم...
مثل همیشه مسیر برگشت با بازی و شادی و گذشت و دو برنده ی خوش شانس سفرهم مشخص شدند خانم مهشید و آقا هوشنگ...
هنوز یازده شب نشده بود که بدون برخورد به ترافیک سنگینی اتوبوس جلوی دفتر البرزمن توقف کرد و سفری دیگه با کلی خاطرات جذاب به پایان رسید...
با تشکر از علیرضا رسته به خاطر همراهی و توضیحات بی نظیرش در سفرهمین طور آرمین شاهسون به خاطر کمک ها و همراهی هاش... و همین طور همه ی همسفرها که با صبر و همدلی شون باعث شدند تا سفری خوب و به یادماندنی با هم داشته باشیم...
به امید دیدار همه ی شما خوبان..
سفر پایان ندارد.

راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن

لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

زمان ایجاد صفحه: 0.141 ثانیه
حق کپی رایت محفوظ برای البرزمن و بهینه شده با : Kunena Forum