clear

سفرنامه تور شهرستانک مورخ 1398/03/16

1 هفته 21 ساعت گذشته - 5 روز 13 ساعت گذشته #2195 توسط راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن
سفرنامه تور شهرستانک
مورخ:1398/03/16
راهنما:الهام رهگذر


بهار که می آید، زندگی سبز می شود.
اما خرداد پایان تازگی نیست وقتی هنوز در همین نزدیکی ، میان کوههای سر به فلک کشیده البرز، آلبالو و گیلاس های سبز در انتظار نشسته اند تا گوشواره ای سرخ شوند بر گوش دخترکان روستا...
شهرستانک، خفته در دره ای رو به آفتاب، خبر از سادگی، آرامش و زندگی می دهد وقتی گرما بر شهر غلبه می کند.
روز سوم تعطیلات نیمه خرداد، ساعت ۷ صبح مقابل دفتر البرز من قرار گذاشته بودیم.قراری بر خلاف قرارهای عادی...
سفر با دوستانی که هنوز نمیشناختیم!
یکی یکی آمدند و راه افتادیم .
اوایل جاده زیبای چالوس معارفه شروع شد و در پیچ و تاب مسیر همه آمدند و از خاطرات دوران مدرسه گفتند.از شیطنت ها و نمرات و کودکی...
سد کرج سیراب بود و ما بسی خوشحال ازین نعمت خداوندی گفتیم از تاریخ ساخت این راه ارتباطی پایتخت و شمال ایران و طبیعت و رود و رشته کوههای مسیر...
دوستیها شکل گرفت و پانتومیم و شادی و توقفی کوتاه زیباییهای مسیر را دو چندان کرد .
از روستاهای بخش شهرستانک گذشتیم تا به انتهای جاده رسیدیم .درختان سرسبز و خانه هایی با سقفهای رنگی نمایان شدند.
سکوتی خنک فضا را پر کرده بود...
قدم زنان تا مدرسه ای رفتیم که به جای دانش آموزان پذیرای مهمان در کلاسها بود‌.




چه فرقی دارد...
مدرسه ،محل درس است .درس کتابها یا درس سبک زندگی.
سبکی که این روزها زندگی شهری از ما دور کرده .سبک ساده زیستی...
املت و خیار و گوجه را خوردیم و به راه افتادیم .
راهی که ما را قرار بود به یادبودی از عهد قاجار برساند از میان باغها می گذشت.گاهی باریک و جایی عریض تر .درختان آلبالو و گیلاس خودنمایی می کردند و ما درین فکر که ای کاش چند هفته ای دیرتر می آمدیم و چشمانمان آلبالو و گیلاس می چید!
سراسر مسیرگیاهان خودروی متفاوتی روئیده بودند که برخی خاصیت دارویی داشتند.
گاهی صدای آب از پشت درختان به گوش می رسید و گاه از روی پلی عبور می کردیم.
عطری جان فزا فضا را پر کرده بود و نمیشد فهمید این هوایی که استشمام می کنیم با عطر کدام گیاه و گل و درخت درآمیخته!
طبیعت که زیبا می شود جانوران و حشرات هم سر ذوق می آیند.و اینچنین بود که زنبوری بوسه ای بر لب آقای احمدرضا همکار خوش اخلاق ما نهاد و چهره ای متورم و سختی خوردن و آشامیدن برایش باقی ماند .هر چند هیچ از درد نگفت و مردانه به کارش پرداخت ...
گاهی میان راه می ایستادیم تا بقیه عزیزان برسند .عکسهایی گرفتیم و از هر دری با هم سخن گفتیم .




آفتاب سخت می تابید ولی کوچه باغ گرمایش را ملایم می کرد.
«نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تراست.»
کوچه باغها تا چشم کار می کرد سبز بودند و آسمان آبی
و خدا همان نزدیکی...
کم کم از دور تخته سنگ بزرگ کوه پشت کاخ ناصری نمایان شد.سنگی که احساس میکنی هر لحظه ممکن است به پایین بیفتد! از روی پل رد شدیم و زیر درختان زیر انداز را به همراه صبای عزیز پهن کردیم تا دوستان نفسی تازه کنند.






آب چشمه گل گیله مقابلمان چون رودی جاری بود و این فکر به ذهن همه می رسید که ناصر الدین شاه عجب جایی را برای استراحت و تفریح انتخاب کرده بود .
برخی دوستان کنار رود ماندند و ما کمی بالاتر از رود رد شدیم و تا کنار لوله ای که آب پاک چشمه از آن جاری بود رفتیم .
عکس و کمی آب بازی و خیس شدن ...




هیزم کمی آن اطراف بود ولی با تلاش آقا احمدرضا و کمک چند تن از دوستان برای چای آتشی مقداری فراهم شد .







ناهار در طبیعت حتی اگر نان و پنیر ساده هم باشد می چسبد.ابری سیاه آبی آسمان را فرا گرفت و ما را واداشت تا منتظر چای نمانیم و همگی به سمت کتیبه ای که پشت دیوار غربی کاخ بود برویم و داستانش را بگوییم. بعد به داخل ساختمان به جا مانده از کاخ رفتیم .وارد عمارت اصلی شدیم .








توضیحات ارائه می شد که صدای رعد و برق با حلبی های سقف درآمیخت و همه ترجیح دادن زیر نم باران محوطه را ببینند .
حیاطی با ۴ ارتفاع متفاوت و پله هایی که نشان از شکوهی زیبا در گذشته داشتند و ای کاش اینگونه یادگاریهای سیاه جای کاغذ دیواریهای عمارت و علف های هرز جای سنگفرش ها را نمیگرفتند. حمام اختصاصی شاه و حیاط خدمه و اندرونی خاندان سلطنتی و سیستم آبرسانی مجموعه را دیدیم و نزد آتش و چای برگشتیم .
باران شدت گرفته بود و سریع وسایل را جمع کردیم و راه رفته را این بار در هوایی کاملا متفاوت برگشتیم .
رنگ کوچه ها تغییر کرده بود .عطر خاک پیچیده بود و دیگر کسی گرمش نمیشد .
اما میانه ی راه رگبار به قدری زیاد شد که کنار طویله و خانه روبرویش زیر اندک سقفی که بود ایستادیم اما باران با ما سر یاری نداشت .تا می توانست سرعت گرفت و ما نیز...
خود را به مدرسه رساندیم در حالیکه آب از سر و لباسمان می چکید .از خانم متصدی آنجا خواستم سریع بساط چای را آماده کند تا در کنار آش جو با سبزی محلی دوستان را گرم کند.
یکی روی بخاری لباس گرم می کرد و یکی با حوله موهایش را خشک...
و خوش به حال آنها که لباس اضافی داشتند.
دستشان درد نکند با پذیرایی گرمشان که همه جانی تازه گرفتیم و شیب کوچه را با تماشای پنجره های چوبی خانه هایش بالا رفتیم و ماشین آقای نیک پیمان منتظرمان بود .
می گویند مثل هوای بهاری ...
اما نوبری بود رفتن با کولر و برگشت تماس با راننده که ما داریم می آییم لطفا بخاری را روشن کنید!هیچ چیز حتی سرما مسافران همراه البرز من را سست نخواهد کرد . توقفی در کنار فروشگاه دهاتی و کلی شادی و خنده ...
بادکنکها ترکید و خندیدیم و زوجی شاد پیشتاز زمان کمتر.
یلدای عزیز چند ترانه را لبخوانی کرد و چه زیبا شاهنامه خواند و آقای کیاوش هم برایمان اجرایی زیبا داشت .
تا کرج چند ترانه را با هم خواندیم و چه حس خوبی دارد این همخوانی ...
هم صدا شدن با دیگران یعنی جاری شدن در مسیر دوستیها...
به سمت سپیدی ذات انسان.
به پایان آمد این دفتر
ولی حکایت سفر هنوز باقیست...
گروههای شبکه اجتماعی بعد از سفرها امتداد همان مسیر است و گپ و گفت ها و یادآوری خاطرات .
و ما کوله خود را دوباره از خاطراتی پر کردیم و سوغات به منزل بردیم .
امید به آنکه دوستانمان یادی خوش از شهرستانک به تاریخ شانزدهم خرداد نود و هشت در دل و ذهن داشته باشند...
سپاس از همکاری خوب احمدرضا هاشمی و صبا خندان
الهام رهگذر

راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن

لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

زمان ایجاد صفحه: 0.490 ثانیه
حق کپی رایت محفوظ برای البرزمن و بهینه شده با : Kunena Forum