clear

سفرنامه تور پیاده روی مازیچال به سه هزار مورخ 1 الی 97/9/3

2 هفته 6 ساعت گذشته - 2 هفته 6 ساعت گذشته #2056 توسط راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن
سفرنامه تور پیاده روی مازیچال به سه هزار
مورخ 1 الی 97/9/3
راهنما: حمید نیک پی
سفرنامه: پویا ملاحسنی


زندگی بدون روزهای بد نمی شود. بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم. اما روزهای بد، همچون برگ های پاییزی، باور کن که شتابان فرو می ریزند، و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی استخوان میشکنند، و درخت استوار و مقاوم بر جای می ماند.
برگ های پاییزی، بی شک، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند...(نادر ابراهیمی)
از لا به لای شاخه های ریز، دستم رو دراز کردم و روی نوک پنجه هام وایسادم تا بالاخره دستم بهش رسید. چند قطره ی بارون هنوز روش مونده بود و وسوسه انگیزتر از اون بود که بخوام ازش بگذرم...آخ که این ازگیل وحشی چقدر خوشمزست..
همه ی همسفرها مست از مزه ی این میوه ی پاییزی جنگل های شمال، درد تیغ و پاره شدن استین ها رو به جون خریده بودند و به شاخه ها چنگ میزدند. با تمام بی خوابی شب قبل که توی اتوبوس داشتیم باز پر از انرژی و حال خوب بودیم.تازه از نیسان سواری در تاریکی قبل از طلوع افتاب رها شده بودیم....
کوله ها بر دوشمون بود و به دنبال حسین پسر جنگل و حمید در پیچ و خم های جنگل حرکت میکردیم... رنگ های برگ درختان خزان کرده با زیبایی هرچه تمام برای ما خودنمایی میکردند.می ایستادیم و عکس میگرفتیم و دوباره راه می افتادیم.













بعد از مدتی پیاده روی منظره ی رودخانه ای زیباو دشتی سبز در بالا دست و کلبه های چوبی زیبا و کوهستان برفی علم کوه در دوردست ها همه ی ما رو به شدت به وجد اورد.. از رود رد شدیم .


در سبزه زار بساط پهن کردیم و صبحانه را نوش جان کردیم.. کلبه ها همه خالی بودند وفقط در تابستان محل زندگی محلی های ییلاق نشین میشدند...








باز به راه افتادیم و با پاییز همقدم شدیم...


پاییز که میشه، سرودی تکرار نشدنی و همگانی در جنگل طنین انداز میشه.. سرودی که برگ های پاییزی میخوانند و رقص سقوط بی نقصشان کاملش میکنه... تا تونستیم این لحظه های ناب رو در ذهنمون ثبت کردیم و عکس به یادگار گرفتیم...


در دره ی روبرو مه و اقیانوس ابر اهسته آهسته به ما نزدیک میشدند و مناظر جنگل رو از اینکه بود زیباتر میکردند ...
در نزدیکی کلبه جنگی یکی از نایابترین و خاص ترین درخت های جنگل های شمال رو دیدیم.. سرخدار افسانه ای... سلامی کردیم و باز راهی شدیم....
بالاخره به کلبه چوبی بابابزرگ حسین رسیدیم... استراحت کردیم و ناهار نوش جان کردیم....
آسمان داشت غروب میکرد و ما در انتظار اکبر بودیم تا شام و صبحانه روز بعدمان را به ما برسونه...
انتظار طولانی شد و از اکبر خبری نشد.. پس اتشی به پا کردیم و با همسفرها دور اتش نشستیم و دور اتش با هم اشناتر از قبل شدیم... از پدر بزرگ هامون گفتیم... یکی از پدرش قهر کرده بود و به مشهد فرار کرده بود یکی از هر ده و روستایی که میگذشت زن میگرفت تا نسلش رو پایدارتر کنه.. یکی عاشق دختر صاحب خانه شده بود و یکی فرش های ان چنانی کادو میداد و یکی هم در عمر کوتاهی که داشته هفت فرزند از خود به یادگار گذاشته بود....
میگفتیم و میخندیدیم که در ان هوای مه آلود شب زده نور چراغ ماشین اکبر فریادهای شادی ما را به اسمون فرستاد...
متوجه شدیم که اکبر توی اون جاده های جنگلی مه آلود راه رو گم کرده بود و حسین پسر جنگل پیداش کرده بود و بالاخره تونسته بودن خودشون را به ما برسونن...
بزم شبمان حسابی کامل شد... بلال و جوجه و گوجه و فلفل و البته سیب زمینی اتشی...
بعد از این همه، وقت خواب بود. پس یکی یکی صحنه را خالی کردیم تا برای فردا انرژی کسب کنیم... و این صدای حسین بود که سکوت شب جنگل رو خراش میداد...
نصفه های شب بود که از صدای بارون سیل اسا از خواب پریدم و متوجه شدم که فردای بارانی ای در انتظار ماست....




صبح که شد بساط صبحانه رو به پا کردیم و املت و نیمرو جانانه ای بر بدن زدیم .





عکس خداحافظی رنگ و وارنگی با کلبه بابازرگ گرفتیم و راهی جاده های جنگلی شدیم ...


جنگل پاییزی خیس الود .... رودها و آبشارهای پر از آب... برکه ها و ابگیرها و برگ های رنگارنگ ...








نیسان و فریادهای شاخه که حمید سر میداد...عروسی در کوچه پس کوچه های روستا...


و در اخر اتوبوس که ساحل آرامش سفر ما بود....
مسیر برگشت در اتوبوس مثل همیشه پر از خنده و شوخی و حال خوب بود. (قشنگه..)....کندوان برفی و اش هیزمی هم که تکمیل کننده ی سفر ما بودند...
هنوز ساعت یازده شب نشده بود که جلوی دفتر البرزمن این سفر رنگی خیس آلود هم به پایان خودش رسید و خاطراتش برای همیشه در یاد های ما باقی ماند... به امید دیدار دوباره شما خوبان در سفرهای آینده...
تشکر ویژه از حمید نیک پی عزیز که برنامه ریزی و هماهنگی سفر رو انجام داده بود و با تلاش ها و فداکاریهاش باعث شد که این سفر خاطره انگیز بشه...
تشکر ار حسین پسر جنگل که بدون شک از تواناترین افرادی هست که تا حالا دیدم ... تشکر از از محسن معروف به لورنزو که حامی و کمک کننده به همه ی همسفرها بود و تشکر از همه ی شما همسفرها که بودنتون باعث میشه که ما هم باشیم...

راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن

لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

زمان ایجاد صفحه: 0.156 ثانیه
حق کپی رایت محفوظ برای البرزمن و بهینه شده با : Kunena Forum