clear

سفرنامه تور جنگل راش مورخ 97/9/9

1 هفته 2 روز گذشته - 1 هفته 2 روز گذشته #2064 توسط راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن
سفرنامه تور جنگل راش
مورخ 97/9/9
راهنما: پویا ملاحسنی

به سقف جنگل زل زده بودیم... سکوت همه جا رو فرا گرفته بود و فقط صدای برگ هایی که به خاطر نفس کشیدنمون به هم فشرده میشدند رو میشنیدیم.. شاخه های انتهایی درخت های راش مثل دست هایی که به سوی هم دراز شده بودند آسمون سفید از ابر بارونی خراش داده بودند. وهم و حالت خلسه ای عجیب به ما دست داده بود... وقتی بلند شدیم و نشستیم، درخت ها لا به لای مهی غلیظ در حال فرار از دید ما بودند.... جنگل راش سحرانگیز برای ما سنگ تمام گذاشته بود...
صبح جمعه هنگام شروع برنامه همسفرهای قدیمی و همسفرهای جدید رو دیده بودم و مثل همیشه حال خوب سفر به من دست داده بود.. برای اولین بار بود که یه کاپیتان خانم همراه ما بود و این به جذابیت های سفر ما اضافه کرده بود....

مثل همیشه کمی استراحت کرده بودیم و بعد زمان معارفه رسیده بود... از خاطرات پدریزرگ هامون گفته بودیم.. یکی سوار بر الاغ عاشق شده بود.. یکی به ناخن حساس بود...بعضی ها خاطره نداشتند و از خودشون گفتند.. مثلا مشکل در یادگیری انقباض و انبساط در دوران کودکی...یا ساده بودن و خفه کردن داداش بزرگتر با پفک...
خلاصه صبحانه رو که خوردیم باز به راه افتادیم و از راه آهن سراسری گفتیم... توقف هایی ناخواسته رو پشت سر گذاشتیم و با نیسان های ابی به سمت جنگل راش به راه افتادیم...




پیچ و خم ها را در بین جاده ای جنگلی می پیمودیم ودرخت های لخت شده از برگ رو نگاه میکردیم.. به اول مسیر پیاده روی رسیدیم و از بین گروه های شاد و شنگول گذشتیم.





جنگل هزار ستون راش با هر قدم ما بیشتر و بیشتر هیبت و زیبایی خودش رو به رخ ما میکشید ...


در بالاترین قسمت جنگل اتراق کردیم و اتشی بزرگ بر پا کردیم ...


بیشتر همسفرها با آقا مهدی به پیاده روی رفتند .


و وقتی برگشتند چای هیزمی اماده بود تا خستگی راه رو از بدن همسفرها به در بکنه... علی آقای با صفا هم در بین درخت ها اواز سر میداد و از دور حال ما رو خوب میکرد...



عکس ها رو به یادگار گرفتیم و راهی شدیم تا قبل از بارندگی مسیر رفته رو برگردیم...



کمی که جنگل خلوت شد روی کف جنگل که از برگ های ریخته شده فرش شده بود دراز کشیدیم و به سقف جنگل زل زدیم و سکوت کردیم...


باز پشت نیسان و این بار سرمایی جان فرسا ولی چه باک که با همسفرهای دریادل تنور دلمون گرم بود و لب ها خندان...
آش و چای گرم کمی جلوتر حالمون رو جا اورد و خنده و بازی گروه بیشتر یک رنگمون کرد...
مسابقه بین تیم خاطرات جنوب و بی پدر بزرگ ها با هیجان خیلی زیادی همراه شد و با اختلافی اندک بی پدر بزرگ ها برنده شدند...
به تهران رسیدیم و رودخانه ی نورانی از چراغ ماشین ها به استقبالمون اومد و میلاد بلند بالا دستی برایمان تکان داد و هیچکس هم از تهران خواند ولی خواب از چشم های ما دل نمیکند...
بالاخره به کرج رسیدیم و در میعادگاه همیشگی البرزمن به امید دیداری مجدد از همدیگه خداحافظی کردیم.....
با تشکر فراوان از آقای کمال زارع عزیز و همه ی شما همسفرهای صبور و دوست داشتنی...

پویا ملاحسنی

راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن

لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

زمان ایجاد صفحه: 0.196 ثانیه
حق کپی رایت محفوظ برای البرزمن و بهینه شده با : Kunena Forum