clear

سفرنامه تور سد لفور مورخ 97/9/16

4 ماه 1 هفته گذشته - 4 ماه 1 هفته گذشته #2071 توسط راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن
سفرنامه سد لفور
مورخ: 97/9/16
راهنما: محمدرضا زمان فر


جنگل ها همیشه نماد زندگی بودن و هستن
شاید به به خاطر پهنه وسیع سبزش باشد
ولی من میگویم که جنگل های به دلیل نشان دادن چرخه زندگیست که از بهارش که معجزه آفرینش را در دل جنگل ها میبینیم تا تابستان و اوج شکوهش و خزان هزار رنگش که دل میبازد به سرمای زمستان...
شانزدهم آذر ماه بود دیگر چیزی به زمستان نمانده با یاران جان گرد هم آمدیم تا پاییز کوله پشتی سفرش را نبسته و سفر یک ساله اش را شروع نکرده یک بار دیگر سری به جنگل های زیبای هزار رنگ بزنیم
صبح زود هنوز آفتاب در خواب ناز بود همراهان پر انرژی از راه رسیدند و یکی هم دیرتر با قول بستنی آمد .
به سختی چشم بر هم نهادیم تا نزدیک های فیروز کوه که از بارش های شب پیش حسابی سپید پوش شده بود و همه را سر ذوق آورد
از ماشین که پیاده شدیم فرصت را غنیمت شمرده و عکسی زیبا گرفتیم



صبحانه را نوش جان کرده و بی درنگ به ماشین برگشتیم . نوبتی هم باشد نوبت معارفه بود ... در معارفه که بسیار هم شاد و دلپذیر بود همراهان به دو دسته حسابدار ها و خیاط ها تقسیم شدند .
به شیرگاه رسیدیم جایی که همراه محلی ما کامران جان به ما پیوست و سوار بر مینی بوس ها به دل روستاهای زیبای منطقه رفتیم . در پایان مینی بوس سواری کوله ها به دوش حرکت آغاز شد .
اولین چالش پیش رویمان رودخانه بود که از عرضش گذر کردیم و با گل رو به رو شدیم که آن هم نتوانست جلودار ما باشد تا به کمپ رسیدیم .



آتشی به پا کردیم و کمی نهار نوش جان کردیم تا دوستان زحمت درست کردن چای و دمنوش آتشی را بکشند به اتفاق یاران به کنار دریاچه سد زیبای لفور رفتیم و محمد های عزیز هم زحمت کلی عکس های زیبا را کشیدند و عکس های هلی شات هم که جای خود داشت .




















باران زیبایی نم نم شروع به باریدن کرد که خبر میداد زمان رفتن رسیده . چای و دم نوش را نوش جان کردیم و یه سمت مینی بوس ها حرکت کردیم .
کاپتان هم در محل قرار انتظار ما را میکشید . سوار بر اتوبوس شدیم و کمی جلوتر دست به دامان امام زاده شدیم ...



مسیر برگشتمان سرشار از بازی و شادی بود تا این که اتوبوس سر نا سازگاری با ما گذاشت و و من مجبور به پیاده روی 40 دقیقه ای در سرمای فیروز کوه شدم که البته دلم با هم سفرها گرمه گرم بود و در کنارشان مشغول شادی تا آقای تعمیر کار با ماشین جالبی وارد صحنه شد (خود ماشین قسمتی از جذابیت تور بود) و خیلی زود اتوبوس را روشن کزد و ما مسیر را ادامه داریم .


جاده های آشنا خبر از رسیدن به خانه میداد . با دلی پر از شادی هم راهان را بدرود گفتیم در جایی که سفر را آغاز کردیم آغاز راهی که پایان ندارد ...
دلتون همیشه شاد و لبتون همیشه خندان ...

محمدرضا زمانفر

راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن

لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

زمان ایجاد صفحه: 0.106 ثانیه
حق کپی رایت محفوظ برای البرزمن و بهینه شده با : Kunena Forum