clear

سفرنامه تور پارک ملی توران مورخ 1398/11/09 الی 11

  • raga
  • نویسنده مطلب
  • آفلاین
  • مدیر بخش
  • مدیر بخش
  • با هم به شنیدن موسیقی طبیعت بنشینیم
بیشتر
8 ماه 3 هفته گذشته - 8 ماه 3 هفته گذشته #2411 توسط raga
raga ایجاد شده در موضوع: سفرنامه تور پارک ملی توران مورخ 1398/11/09 الی 11
سفرنامه تور پارک ملی توران
مورخ: 1398/11/09 الی 11
راهنما: اردلان بهرامی


دیروز حوالی "چشمه دلبر" ، پشت بوته هاو سنگ ها بودم که از صدای صحبت "عمو حسین" با محیط بان "آمری" به گوشم رسید یک گروه گردشگر کرجی قرار است برای دیدن ما "یوزهای ایرانی" و چند گونه جانوری دیگر به "پارک ملی خارتوران" بیایند. از طرفی خوشحال بودم که، این گروه ، آگاه و حافظ محیط زیست هستند و از طرفی دل شکسته که انسان ها با خودخواهی نسل ما و کلا محیط زیست ایران را به مرز نابودی رسانده اند. پس با دوستان خود که اندکی بیش نیستند تصمیم گرفتیم به نشانه اعتراض خود را از دیدگان آن ها دور نگه داریم. "زاغ های بور" نیز به حمایت از ما برخاسته و در اعتراض ما شرکت کردند.
ساعت 10 شب از کرج راه افتاده بودند، اغلب در طول مسیر خوابیده بودند تا اینکه صبح خیلی زود به روستای "قلعه بالا" و اقامتگاه عمو حسین رسیده و از صبحانه لذیذی که خانم خانه از محصولات خانگی آماده کرده بود نوش جان کردند.
گروهی با مینی بوس سبز رنگ "آقای حیدری" از مسیر جاده و گروهی دیگر با رونیز عمو حسین از راه کوهستانی به "پاسگاه محیط بانی دلبر" آمدند. در جاده کوهستانی در حوالی "عنابو" ، "گرگ خاکستری ایرانی" ، "پایکا" ، "سارگپه" و گله ای از "قوچ" و "میش" را دیده بودند.








سپس به امید دیدن "گور ایرانی" ، زاغ بور" و "یوز پلنگ" وارد "پارک ملی" شدند .مدت زیادی از شروع گشت آن ها نگذشته بود که از بخت بلندشان یک گله "گور ایرانی " به استقبالشان رفته و امید و شور شعف به جمعشان وارد شد، در ادامه " باقرقره" و "کبک" را هم دیدند ولی دریغ از یوز و زاغ بور…






در مسیر"جربیل"، "موش دو پا"، "سنگ چشم خاکستری" ، "چکاوک" و چند گونه پرنده دیگر را دیدند تا اینکه در میانه مسیر برای خوردن میان وعده و گرفتن عکس های یادگاری توقف کردند.




حوالی "چشمه ماجراد" به امید دیدن یوز مجددا توقف کرده و با دوربین و تلسکوپ به جستجو پرداختند، ولی افسوس که ما بر تصمیم خود ایستاده بودیم.
در چشمه ماجراد اتراق نموده و آتشی برپا کردند تا چای آتشی درست کنند و ناهار را که همسر عمو حسین با استادی تمام پخته بود گرم کنند. در این حین همسفران به قدم زدن اطراف آبگیر و چشمه پرداختند و از زیبایی ماهی های داخل آن لذت برده و عکس های یادگاری گرفتند.یک "چک چک سیاه شکم سفید" که در انجا لانه داشت با پرواز زیبای خود دلبری می کرد....






ناهار کتلتی لذیذ با مخلفات بود که با صفا و صمیمت صرف شد. سپس چای نوشیدند و استراحتی کردند.
بعد از ناهار از مسیر "کال هرب" به امید دیدن "زاغ بور" راهی پاسگاه محیط بانی دلبر شدند. در این مسیر به جایی رسیدند که محیط بان چند روز پیش من را دیده بود، ولی هر چه تلاش کردند نتوانستند من را که از پشت صخره ها آن ها را می دیدم ، پیدا کنند. به دنبال زاغ بور گشتند ولی او هم در زیر بوته های "قیچ" پنهان شده بود.
آسمان در هم رفته و توفان در راه بود،باد سردی وزیدن گرفت و چند قطره باران آمد.یک "دلیجه" موش صحرای به چنگال گرفت به هوا خواست...
به سمت محوطه "آهو" ها حرکت کردند، وقتی رسیدند توفان آرام گرفته بود و خورشید مایل به غروب بود. چند آهو را با تلسکوپ و دوربین دیدند.
هنگام غروب به پاسگاه محیط بانی رسیدند، با محیط بان عکس یادگاری گرفتند و با او خدا حافظی کردند و راه روستا را در پیش گرفتند .من که در تمام مدت با سرعت زیادم در پی آن ها بودم، دریافتم که انسان های خوبی هستند چرا که دلسوز و آگاه از آسیب ها و نا شکیبایی های بشریت به حیات وحش و محیط زیست بودند و اگر کاری ازشان برآید برای حفاظت انجام می دهند.


کمی از تصمیم خود پشیمان بوده و با خود گفتم این ها که انسان های خوبی بودند کاش خود را به آن ها نشان می دادم، تصمیم گرفتم تا روستا آن ها را دنبال کردم ...
بر بلندی کوهی مشرف به خانه عمو حسین نشستم و نظاره گر گروه شدم. پس از کمی استراحت و نوشیدن چای ، صدای موزیک به گوش رسید. در حیاط آتشی برپا کرده ، دم نوشی دم کرده و بدین ترتیب شب نشینی و دور همی خود را آغاز کردند. شب های توران سرد است ولی دل آن ها گرم و شاد بود...
پس از شام و شب نشینی ، عده ای برای خواب به اقامتگاه قدیمی در داخل روستای پلکانی "قلعه بالا" رفتند و عده ای در همان خانه خوابیدند. من هم تصمیم گرفتم آن شب را همان جا بمانم.
صبح روز بعد وقتی انوار طلایی آفتاب تابیدن گرفت و بوی نان تازه و صدای خروس به هوا خواست همسفران برای صرف صبحانه دور هم جمع شدند. صبحانه ای خوردند و به گشت در روستا پرداختند. از این بالا عمو حسین را می دیدم که به عنوان راهنمای محلی در مورد تاریخچه روستا و معماری آن توضیح می دهد و همسفران را که از روستاییان با صفا خرید می کردند.




بعد از گشت در روستا و گرفتن عکس های یادگاری و خرید سوغات ، با عمو حسین و روستا خداحافظی کردند و سوار اتوبوس شدند. در همین حین زاغ بور را دیدم! او تمام مدت نیز از بالا آن ها را می پایید.
یوز پلنگ: به آن ها عادت کرده ام، دلم می خواهدباز هم دنبالشان بروم .
زاغ بور: نسل تو در معرض خطر است، تو همینجا بمان و مابقی را به من بسپار ....
از قلعه بالا به سمت شاهرود حرکت کردند و من از این بالا پرواز کنان در پیشان. در مسیر در دو گروه پانتومیم بازی کردند و حسابی شاد بودند. در شاهرود ناهار خوردند سپس راهی بسطام و مقبره "بایزید بسطامی" ،"سلطان العارفین" شدند. بنایی با معماری زیبا در بعدازظهری دل انگیز.


بعد از این بازدید سوار بر اتوبوس با دلی شاد و کوله باری از خاطره عازم شهر خود شدند. من هم پروازکنان به دنبالشان.
صدایشان را از این بالا می شنیدم، "علی " برایشان ترانه ، آقای "عبدی " چند بیت شعر و آقای "شاه ابراهیمی" تصنیف های خاطره انگیز خواند. سپس بازی اعداد را انجام دادند و بازی با نامیده شده بازنده با عنوان "شتر پشمالو خپل ماده" خاتمه یافت و برای تعین برنده قرعه کشی شد: "شماره 13" برنده نهایی بود.
چند بار در مسیر توقف داشتند تا اینکه به تهران نزدیک شدند، من فرسنگ ها از زیستگاه خود دور شده بودم و باید بر می گشتم ولی جمله ی که از آن ها شنیده بودم در گوشم نجوا می کرد:
"با البرز من سفر پایان ندارد"
اردلان بهرامی- بهمن ماه 1398

راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن
آخرين ويرايش: 8 ماه 3 هفته گذشته توسط raga.

لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.