- ارسال ها: 1247
- تشکرهای دریافت شده: 406
- خانه
- انجمن
- باشگاه گردشگری البرزمن
- سفرنامه های تابستان 95
- سفرنامه تور دشت دریاسر مورخ 7 الی 95/5/9
×
تصاویر و سفرنامه های تورهای تابستان 95
سفرنامه تور دشت دریاسر مورخ 7 الی 95/5/9
- مدیر سفرنامه ها
-
نويسنده موضوع
- آفلاین
- مدير انجمن
-
کمتر
بیشتر
9 سال 10 ماه قبل - 9 سال 10 ماه قبل #1566
توسط مدیر سفرنامه ها
سفرنامه تور دشت دریاسر مورخ 7 الی 95/5/9 was created by مدیر سفرنامه ها
سفرنامه تور دشت دریاسر
مورخ 7 الی 95/5/9
راهنما: پویا ملاحسنی
در میان کوهستان های جنگلی و پای قله ای سر به فلک کشیده دشتی سبز و اسرار امیز پنهان از شلوغی های دنیای امروز در ارامشی بی پایان قرار گرفته که برای دیدنش باید زحمت پیاده روی در شیب تند جنگل رو به جون بخری .....
دشت بی نظیر دریاسر مثل همیشه مرداد ماه ما رو صدا می زد....
همسفرهای البرزمن هم بدون لحظه ای تردید اماده شدند تا پنجشنبه شب 7 مرداد سوار ماشین اقای بیگدلی بشیم و به سمت این زیبای اسرارامیز حرکت کنیم....
شب بود و همه در انتظار معارفه.... باز هم چالش اهنگ های برنامه کودک و این بار یکی از همسفرها به اسم خانم فرشته خشنود واقعا من رو به حیرت وا داشت....
گپ و گفتگو و خنده و شب و خواب و چراغ ماشین ها و خط ممتد جاده....و چای .... تا صبح....
خیلی زود به کنار هتل سیالان رسیدیم و صبحانه رو نوش جان کردیم ...
جنگل مه آلود بود و ابر هایی که جدا افتاده بودندد مثل لکه های سفید راه گم کرده داخل جنگل سرگردون بودند...
سوار مینی بوس های کماندو شدیم و به سمت عسل محله حرکت کردیم... دیگه کامل داخل مه شده بودیم.....
از مینی بوس ها پیاده شدیم و با عزمی جزم کوله ها رو به دوش کشیدیم و قدم در راه دشت گذاشتیم...
بعضی از همسفرها با جان فشانی درحمل بارها کمک کردند و علی اقا قناری و محمد و حمید و برادر ساقی عزیز و خیلی های دیگه که دیگه سنگ تموم گذاشتند.....
در جنگل مه الود راهمون رو با خونسردی و قدم های اهسته و پیوسته ادامه دادیم و خیلی زود به چشمه ی پر اب و گوارای توی مسیر رسیدیم.. کمی نفس گرفتیم و به دوستان در باره جنگل توضیحات مختصری دادم وراه پر شیبمون رو ادامه دادیم....
از کنار سرخدار های باستانی گذشتیم و به انتهای شیب مسیر رسیدیم ....
مه همچنان همرا ما بود و ما در مه گم بودیم....
از بین ابرهای سرگردان دشت پیدا شد
با گذشت از پل لغزان و جوی اب با صفا و کمی چمنزار گل الود به کنار رود رسیدیم و در بالا دست رود کمپ رو بر پا کردیم.....
مه غلیظ تر شد و باران ریز و دوست داشتنی ای هم همراهمش به صورت ما میخورد....
کمی استراحت کردیم و در همین حین علی اقا رادمرد به دنیال هیزم رفت و حمید هم به دنبالش و با کلی چوب و تنه درخت برگشتند با زحمت فراوان اتیش روشن شد
چشم من هم با تیغ های شاخه ها نوازش داده شد و مه هم کمک کرد که من برای چند ساعت با وضعیت اسفناکی قادر به دیدن باشم و با همین چشم ها همسفرها رو به سمت چشمه اب و کلبه ی دامدار ها در سمت دیگه ی دشت هدایت کردم... البته با کمی انحراف از مسیر و تا زانو درون گل و مین های زمینی جا مانده از گاوها فرو رفتن....
خلاصه به سلامت رفتیم و برگشتیم و ناهار رو نوش جان کردیم و عمو محسن هم همسفرها رو به ذوق اورد و زیر نم نم باران مه الود دور اتش شادی کردیم.....
ولی اب خیلی ارام و خزنده وارد چادرها شد و نبرد ما و باران شروع شد.... سنگ چینی کردیم و چادرها رو با تلاش همه ی همسفرها دونه دونه خشک کردیم... مه باز هم سنگین تر شد و باران کمی تندتر .. موندن دیگه جایز نبود....
به سرعتی باورنکردنی هر چچه بود و رو جمع کردیم و مثل برگردوندن فیلم به عقب با سرعت مسیر رفته رو برگشتیم و خوشحال از اینکه به خشکی رسیدیم و به سمت خونه ای که در تنکابت برای ما مهیا شده بود رفتیم....
شام خوردیم و خیلی زود به خواب رفتیم.....
صبح در کنار هم صبحانه مفصلی نوش جان کردیم و به سمت ساحل دریا رفتیم..
قدم زدیم و مسابقه طناب کشی اجرا کردیم....
به سمت رامسر رفتیم و توی بلوار معروف رامسر قدم زدیم و عکس گرفتیم....
از مغازه سوغات هندی هم بازدید کردیم و با ماساژور چوبی همسفرها همه ارتباط خوبی برقرار کردند.....
وقت ناهار بود و غذاهای خوشمزه در انتظار ما بودند....
غذا رو نوش جان کردیم و به سمت کرج راه افتادیم .. مگه میشه از لاهیجان رد شد و اسکمو نخورد؟؟!!!
مسیر برگشت کنار همسفرها خیلی زودتر از اونچه فکرش رو میکردیم گذشت ... مسابقه و خنده و شادی و با هم بودن....
خلاصه سفر دیگه ای به پایان رسید و خاطراتی برای همیشه تو ذهن ما به وجود اومد که پر از لحظه های تکرار نشدنیه.....
سفر یعنی خطر کردن یعنی بی گدار به اب زدن.. سفر یعنی رفتن و رفتن....
به امید دیداردوباره ی شما همسفرهای با صفا !35
مورخ 7 الی 95/5/9
راهنما: پویا ملاحسنی
در میان کوهستان های جنگلی و پای قله ای سر به فلک کشیده دشتی سبز و اسرار امیز پنهان از شلوغی های دنیای امروز در ارامشی بی پایان قرار گرفته که برای دیدنش باید زحمت پیاده روی در شیب تند جنگل رو به جون بخری .....
دشت بی نظیر دریاسر مثل همیشه مرداد ماه ما رو صدا می زد....
همسفرهای البرزمن هم بدون لحظه ای تردید اماده شدند تا پنجشنبه شب 7 مرداد سوار ماشین اقای بیگدلی بشیم و به سمت این زیبای اسرارامیز حرکت کنیم....
شب بود و همه در انتظار معارفه.... باز هم چالش اهنگ های برنامه کودک و این بار یکی از همسفرها به اسم خانم فرشته خشنود واقعا من رو به حیرت وا داشت....
گپ و گفتگو و خنده و شب و خواب و چراغ ماشین ها و خط ممتد جاده....و چای .... تا صبح....
خیلی زود به کنار هتل سیالان رسیدیم و صبحانه رو نوش جان کردیم ...
جنگل مه آلود بود و ابر هایی که جدا افتاده بودندد مثل لکه های سفید راه گم کرده داخل جنگل سرگردون بودند...
سوار مینی بوس های کماندو شدیم و به سمت عسل محله حرکت کردیم... دیگه کامل داخل مه شده بودیم.....
از مینی بوس ها پیاده شدیم و با عزمی جزم کوله ها رو به دوش کشیدیم و قدم در راه دشت گذاشتیم...
بعضی از همسفرها با جان فشانی درحمل بارها کمک کردند و علی اقا قناری و محمد و حمید و برادر ساقی عزیز و خیلی های دیگه که دیگه سنگ تموم گذاشتند.....
در جنگل مه الود راهمون رو با خونسردی و قدم های اهسته و پیوسته ادامه دادیم و خیلی زود به چشمه ی پر اب و گوارای توی مسیر رسیدیم.. کمی نفس گرفتیم و به دوستان در باره جنگل توضیحات مختصری دادم وراه پر شیبمون رو ادامه دادیم....
از کنار سرخدار های باستانی گذشتیم و به انتهای شیب مسیر رسیدیم ....
مه همچنان همرا ما بود و ما در مه گم بودیم....
از بین ابرهای سرگردان دشت پیدا شد
با گذشت از پل لغزان و جوی اب با صفا و کمی چمنزار گل الود به کنار رود رسیدیم و در بالا دست رود کمپ رو بر پا کردیم.....
مه غلیظ تر شد و باران ریز و دوست داشتنی ای هم همراهمش به صورت ما میخورد....
کمی استراحت کردیم و در همین حین علی اقا رادمرد به دنیال هیزم رفت و حمید هم به دنبالش و با کلی چوب و تنه درخت برگشتند با زحمت فراوان اتیش روشن شد
چشم من هم با تیغ های شاخه ها نوازش داده شد و مه هم کمک کرد که من برای چند ساعت با وضعیت اسفناکی قادر به دیدن باشم و با همین چشم ها همسفرها رو به سمت چشمه اب و کلبه ی دامدار ها در سمت دیگه ی دشت هدایت کردم... البته با کمی انحراف از مسیر و تا زانو درون گل و مین های زمینی جا مانده از گاوها فرو رفتن....
خلاصه به سلامت رفتیم و برگشتیم و ناهار رو نوش جان کردیم و عمو محسن هم همسفرها رو به ذوق اورد و زیر نم نم باران مه الود دور اتش شادی کردیم.....
ولی اب خیلی ارام و خزنده وارد چادرها شد و نبرد ما و باران شروع شد.... سنگ چینی کردیم و چادرها رو با تلاش همه ی همسفرها دونه دونه خشک کردیم... مه باز هم سنگین تر شد و باران کمی تندتر .. موندن دیگه جایز نبود....
به سرعتی باورنکردنی هر چچه بود و رو جمع کردیم و مثل برگردوندن فیلم به عقب با سرعت مسیر رفته رو برگشتیم و خوشحال از اینکه به خشکی رسیدیم و به سمت خونه ای که در تنکابت برای ما مهیا شده بود رفتیم....
شام خوردیم و خیلی زود به خواب رفتیم.....
صبح در کنار هم صبحانه مفصلی نوش جان کردیم و به سمت ساحل دریا رفتیم..
قدم زدیم و مسابقه طناب کشی اجرا کردیم....
به سمت رامسر رفتیم و توی بلوار معروف رامسر قدم زدیم و عکس گرفتیم....
از مغازه سوغات هندی هم بازدید کردیم و با ماساژور چوبی همسفرها همه ارتباط خوبی برقرار کردند.....
وقت ناهار بود و غذاهای خوشمزه در انتظار ما بودند....
غذا رو نوش جان کردیم و به سمت کرج راه افتادیم .. مگه میشه از لاهیجان رد شد و اسکمو نخورد؟؟!!!
مسیر برگشت کنار همسفرها خیلی زودتر از اونچه فکرش رو میکردیم گذشت ... مسابقه و خنده و شادی و با هم بودن....
خلاصه سفر دیگه ای به پایان رسید و خاطراتی برای همیشه تو ذهن ما به وجود اومد که پر از لحظه های تکرار نشدنیه.....
سفر یعنی خطر کردن یعنی بی گدار به اب زدن.. سفر یعنی رفتن و رفتن....
به امید دیداردوباره ی شما همسفرهای با صفا !35
Last edit: 9 سال 10 ماه قبل by مدیر سفرنامه ها.
لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.
مدیران انجمن: admin1
زمان ایجاد صفحه: 0.055 ثانیه
