- ارسال ها: 1247
- تشکرهای دریافت شده: 406
- خانه
- انجمن
- باشگاه گردشگری البرزمن
- سفرنامه های پاییز 97
- سفرنامه تور مرداب هسل مورخ 97/8/24
×
تصاویر و سفرنامه های تور های پاییز 97
سفرنامه تور مرداب هسل مورخ 97/8/24
- مدیر سفرنامه ها
-
نويسنده موضوع
- آفلاین
- مدير انجمن
-
کمتر
بیشتر
7 سال 6 ماه قبل - 7 سال 6 ماه قبل #2047
توسط مدیر سفرنامه ها
سفرنامه تور مرداب هسل مورخ 97/8/24 was created by مدیر سفرنامه ها
سفرنامه تور مرداب هسل
مورخ 97/8/24
راهنما: سحر بوذری
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
که آرام درون دشت شب خفته ست
دریایی ام و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر، خوابش آشفته ست
در آخرین پنج شنبه آبان ماه نود و هفت، عزم سفر به مرداب زیبای هسل کردیم. باران پاییزی که از شب قبل باریدن گرفته بود،صبح مون رو لطافت خاصی بخشید.
ساعت 5:10 پس از حضور همسفران گل، از جلوی دفتر به سمت جاده منحصربفرد چالوس حرکت کردیم. درختان هزار رنگ و سربه فلک کشیده جاده با لمس دانه های بارون، رقص زیبای خود را به رخ می کشیدند.
هوا گرگ و میش شده بود و همونجوری که پیش می رفتیم و ارتفاع می گرفتیم، بارون به برف تبدیل می شد و کمی جلوتر، جاده سفید پوش شد.
بعد از عبور از گردنه کندوان، ساعت 7:20 به سیاه بیشه رسیدیم و صبحانه رو در رستوران نسل آفتاب نوش جان کردیم. پس از صرف صبحانه و گرفتن اولین عکس گروهی،ساعت 8:10 سوار ماشین شدیم و مراسم جذاب معارفه رو شروع کردیم.
انصافاً که مراسم معارفه مون با همسفرای شاد و باحال و معرفی غذاهای محلی هر شهر به عنوان تم معارفه، خیلی خوب بود و با کلی انرژی ساعت 9:40 از ماشین پیاده شدیم تا پیاده روی مون رو به سمت مرداب زیبای هسل شروع کنیم.
بعد از ارائه توضیحات مختصری در خصوص منطقه و پوشش گیاهی و جانوری و اصول اکوتوریسم و انداختن دومین عکس یادگاری در ابتدای مسیر، پیاده روی مون با همراهی چند سگ با نمک شروع شد.
مسیر فوق العاده زیبا و هوا هم بسیار عالی بود. برخلاف تصوری که بعضی از همسفران با دیدن بارون صبحگاهی داشتن، خورشید خانوم تو آسمون خودنمایی می کرد و ابرهای سفید بازیگوش دور و برش می چرخیدن.
ساعت 11 به مرداب رسیدیم و محو نقاشی خداوند شدیم.
همسفرا که با دیدن مرداب هیجان زده شده بودن، بازی با سگ های بازیگوش رو فراموش کردن و مشغول عکاسی شدن.
بعضی ها هم سوار بر تاب، بر فراز مرداب، انرژی و هیجان شون رو تخلیه می کردن.
ساعت 12 بود که همه رو دعوت کردم تا به یاد کودکی ، وسطی بازی کنیم. با اینکه زمین خیس و کمی گلی بود، ولی هیجان کودکی بر ما غلبه کرد و دو تیم شدیم:
تیم باجناق بزرگ
تیم باجناق کوچک
یک ساعتی با دست ها و لباسهای گلی، بازی کردیم و از ته دل خندیدیم و من با دیدن بازی و انرژی همسفرای قدیمی تازه متوجه شدم که بیخود نیست که میگن دود از کنده بلند میشه.
بعد از صرف ناهار، ساعتی کنار آتش جمع شدیم و دمنوش مخصوص سحربانو نوشیدیم و در مورد محیط زیست و جنگل های هیرکانی و رفتار شناسی جانوران صحبت کردیم.
با کلی انرژی مثبت، در حالیکه ترانه های قدیمی زمزمه می کردیم،ساعت 14:50 راهی مسیر بازگشت شدیم. در میانه راه توقف کوتاهی کردیم تا همه همسفرا بمون ملحق بشن. وقتی جمع مون جمع شد،با سکوت کمی مدیتیشن کردیم، به صدای پرندگان گوش دادیم و خدا رو بخاطر نعمت سلامتی که بمون داده شکر کردیم و ازش سلامتی و آرامش برای عزیزانمون طلب کردیم.
ساعت 4 عصر، در پایان مسیر پیاده روی از سگ های بازیگوش که تو مسیر برگشت هم همراهمون بودن خداحافظی کردیم و سوار ماشین آقا سید شدیم.
کمی جلوتر، در مرزن آباد برای خرید سوغات و صرف میان وعده توقف کردیم و بعد از نیم ساعت سرحال و قبراق، سوار ماشین شدیم.
همسفران باحال هم انصافاً کم نذاشتن و تا کندوان گفتن و خندیدن . ساعت 6 بود که به گردنه معروف و خنک، با دامنه های پوشیده از برف کندوان رسیدیم و سرمای محیط رو با خوردن آشی داغ و دلچسب ، لذت بخش تر کردیم.
ساعت 7:10 از کندوان حرکت کردیم و ساعت 20:50 با بدرقه همسفران جلوی درب دفتر ، برگ دیگری از خاطرات خوب سفرهای البرزمن رو رقم زدیم.
در پایان از همکار توانمندم آقای زمانفر که زحمت زیادی کشيدن و همه همسفرای شاد و مهربانمون تشکر میکنم.
#سفر_پایان_ندارد
#البرز_من
مورخ 97/8/24
راهنما: سحر بوذری
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
که آرام درون دشت شب خفته ست
دریایی ام و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر، خوابش آشفته ست
در آخرین پنج شنبه آبان ماه نود و هفت، عزم سفر به مرداب زیبای هسل کردیم. باران پاییزی که از شب قبل باریدن گرفته بود،صبح مون رو لطافت خاصی بخشید.
ساعت 5:10 پس از حضور همسفران گل، از جلوی دفتر به سمت جاده منحصربفرد چالوس حرکت کردیم. درختان هزار رنگ و سربه فلک کشیده جاده با لمس دانه های بارون، رقص زیبای خود را به رخ می کشیدند.
هوا گرگ و میش شده بود و همونجوری که پیش می رفتیم و ارتفاع می گرفتیم، بارون به برف تبدیل می شد و کمی جلوتر، جاده سفید پوش شد.
بعد از عبور از گردنه کندوان، ساعت 7:20 به سیاه بیشه رسیدیم و صبحانه رو در رستوران نسل آفتاب نوش جان کردیم. پس از صرف صبحانه و گرفتن اولین عکس گروهی،ساعت 8:10 سوار ماشین شدیم و مراسم جذاب معارفه رو شروع کردیم.
انصافاً که مراسم معارفه مون با همسفرای شاد و باحال و معرفی غذاهای محلی هر شهر به عنوان تم معارفه، خیلی خوب بود و با کلی انرژی ساعت 9:40 از ماشین پیاده شدیم تا پیاده روی مون رو به سمت مرداب زیبای هسل شروع کنیم.
بعد از ارائه توضیحات مختصری در خصوص منطقه و پوشش گیاهی و جانوری و اصول اکوتوریسم و انداختن دومین عکس یادگاری در ابتدای مسیر، پیاده روی مون با همراهی چند سگ با نمک شروع شد.
مسیر فوق العاده زیبا و هوا هم بسیار عالی بود. برخلاف تصوری که بعضی از همسفران با دیدن بارون صبحگاهی داشتن، خورشید خانوم تو آسمون خودنمایی می کرد و ابرهای سفید بازیگوش دور و برش می چرخیدن.
ساعت 11 به مرداب رسیدیم و محو نقاشی خداوند شدیم.
همسفرا که با دیدن مرداب هیجان زده شده بودن، بازی با سگ های بازیگوش رو فراموش کردن و مشغول عکاسی شدن.
بعضی ها هم سوار بر تاب، بر فراز مرداب، انرژی و هیجان شون رو تخلیه می کردن.
ساعت 12 بود که همه رو دعوت کردم تا به یاد کودکی ، وسطی بازی کنیم. با اینکه زمین خیس و کمی گلی بود، ولی هیجان کودکی بر ما غلبه کرد و دو تیم شدیم:
تیم باجناق بزرگ
تیم باجناق کوچک
یک ساعتی با دست ها و لباسهای گلی، بازی کردیم و از ته دل خندیدیم و من با دیدن بازی و انرژی همسفرای قدیمی تازه متوجه شدم که بیخود نیست که میگن دود از کنده بلند میشه.
بعد از صرف ناهار، ساعتی کنار آتش جمع شدیم و دمنوش مخصوص سحربانو نوشیدیم و در مورد محیط زیست و جنگل های هیرکانی و رفتار شناسی جانوران صحبت کردیم.
با کلی انرژی مثبت، در حالیکه ترانه های قدیمی زمزمه می کردیم،ساعت 14:50 راهی مسیر بازگشت شدیم. در میانه راه توقف کوتاهی کردیم تا همه همسفرا بمون ملحق بشن. وقتی جمع مون جمع شد،با سکوت کمی مدیتیشن کردیم، به صدای پرندگان گوش دادیم و خدا رو بخاطر نعمت سلامتی که بمون داده شکر کردیم و ازش سلامتی و آرامش برای عزیزانمون طلب کردیم.
ساعت 4 عصر، در پایان مسیر پیاده روی از سگ های بازیگوش که تو مسیر برگشت هم همراهمون بودن خداحافظی کردیم و سوار ماشین آقا سید شدیم.
کمی جلوتر، در مرزن آباد برای خرید سوغات و صرف میان وعده توقف کردیم و بعد از نیم ساعت سرحال و قبراق، سوار ماشین شدیم.
همسفران باحال هم انصافاً کم نذاشتن و تا کندوان گفتن و خندیدن . ساعت 6 بود که به گردنه معروف و خنک، با دامنه های پوشیده از برف کندوان رسیدیم و سرمای محیط رو با خوردن آشی داغ و دلچسب ، لذت بخش تر کردیم.
ساعت 7:10 از کندوان حرکت کردیم و ساعت 20:50 با بدرقه همسفران جلوی درب دفتر ، برگ دیگری از خاطرات خوب سفرهای البرزمن رو رقم زدیم.
در پایان از همکار توانمندم آقای زمانفر که زحمت زیادی کشيدن و همه همسفرای شاد و مهربانمون تشکر میکنم.
#سفر_پایان_ندارد
#البرز_من
Last edit: 7 سال 6 ماه قبل by مدیر سفرنامه ها.
لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.
زمان ایجاد صفحه: 0.045 ثانیه
