- ارسال ها: 1247
- تشکرهای دریافت شده: 406
- خانه
- انجمن
- باشگاه گردشگری البرزمن
- سفرنامه های تابستان 98
- سفرنامه تور روستای کندلوس مورخ 1398/05/17
×
تصاویر و سفرنامه های تور های تابستان 98
سفرنامه تور روستای کندلوس مورخ 1398/05/17
- مدیر سفرنامه ها
-
نويسنده موضوع
- آفلاین
- مدير انجمن
-
کمتر
بیشتر
6 سال 9 ماه قبل - 6 سال 9 ماه قبل #2249
توسط مدیر سفرنامه ها
سفرنامه تور روستای کندلوس مورخ 1398/05/17 was created by مدیر سفرنامه ها
سفرنامه تور روستای کندلوس
مورخ: 1398/05/17
راهنما: مریم وحیدی مجد
خوش بحالتان که میتوانید بخندید و گریه کنید همین است برای زندگی، بیهوده به دنبال معنای دیگری نگردید. ((حسین پناهی))
حوالی ساعت 5 صبح روز پنج شنبه هفدهم امرداد همسفران مان آمده اند...
قدم در راه میگذاریم و از میان پیچ و تاب جاده ها میگذریم تا در استان مازندران جایی در میان دامنه های البرز مرکزی به دشت بلندی بنام کندلوس برسیم
ابتدای مسیر درخت ها مانند چتری بر فراز جاده قرار گرفته اند و رودخانه کرج پرآب و خروشان جاریست و خورشید همچنان جاودانه در مدار خود می درخشد و ما را به طلوعی دوباره فرا میخواند در میان کوه های مه گرفته منطقه سیاه بیشه بودیم که همسفران مان چشم گشودند قطرات نم باران آرام بر روی شیشه مرکب مان سُر میخورد و چشمانمان از تماشای اینهمه زیبایی غرق بی تابی بود، پس از عبور از هزارچم و صرف صبحانه ادامه مسیر را پیش گرفتیم از خودمان گفتیم و از خودشان گفتند و راه ها همچنان ادامه داشتند تا ما را به دره زانوس وروستای کندلوس رساندند همان ورودی روستا عکسی میگیریم و مهیا میشویم برای یک روستاگردی...
جلو امامزاده از روستا میگوییم و مردمانش و ردی که تاریخ بر جان این روستا گذاشته...
کم کم قدم بر سنگفرش کوچه پس کوچه های روستا میگزاریم و میرسیم به عاشقانه های این مرز و بوم، به مینایی که چون مینا شکست آن زمان که عاشقانه اش را هدف گرفتند و در غم از دست دادن معشوقش آواز و مویه اش را به جنگل ها برد...
رفت و رفت تا غصه اش بشود قصه امروز ما... آری در کوچه مینا و پلنگ داستان مینا و پلنگ را از زبان آقای فلاح دوست و همراه همیشگیمان شنیدیم،همانطور که در خیال در جستجوی مینا بودیم آن خانه های کله چو کندلوس را با آن سقف های لته کوبی یک به یک گذراندیم تا به اولین موزه روستایی جهان رسیدیم آن موزه ای که رویای کودکی روستاییست، کودکی که یکباره دست از بازیهای کودکانه کشید و در پی اشیا تاریخی و فرهنگی در روستاهای کجورخانه به خانه درها را زد تا امروز در روستای کندلوس گنجینه ای داشته باشیم به نام موزه کندلوس.
پس از بازدید از موزه به رستوران روستا میرویم و سیر غذا میخوریم.. هوای مطبوع کندلوس مجابمان میکند که یک پیاده روی کوتاه در سوی دیگر روستا داشته باشیم... در این تابستان گرم اگر دیگران با باد کولر خنک شدند اینجا ما نم باران بر تنمان نشسته و در پی لباس گرم هستیم،به اقامتگاه بام کندلوس میرسیم گرم است و دمنوش هایش دم کشیده اند مینوشیم و با صحبت های آقای فلاح دمی می آساییم و دقایقی بعد با کوله باری از خاطرات خوب ساز رفتن را کوک میکنیم و از آقای فلاح عزیز خداحافظی میکنیم.
کمی پایین تر دل آبشار کوچک روستا را هم بدست می آوریم و آن را هم در صفحه خاطراتمان ثبت میکنیم.
اتوبوس سید حرکت میکند، ما دیگر آن آدم های چندین ساعت پیش نیستیم سفر هر چند کوتاه پنجره ای تازه از زندگی را برویمان میگشاید. حالا رفاقتی بهم زده ایم و صمیمی تر شده ایم و پر جنب و جوش تر از پیش بازی میکنیم و میخوانیم و شادیم...میدان امیرکبیر و چراغ های شهرمان که به ما چشمک میزنند و ما به کرج رسیده ایم...اینجا...
سپاس از همکار خوبم آقای مهران حب ربانی.
سفر پایان ندارد...
مورخ: 1398/05/17
راهنما: مریم وحیدی مجد
خوش بحالتان که میتوانید بخندید و گریه کنید همین است برای زندگی، بیهوده به دنبال معنای دیگری نگردید. ((حسین پناهی))
حوالی ساعت 5 صبح روز پنج شنبه هفدهم امرداد همسفران مان آمده اند...
قدم در راه میگذاریم و از میان پیچ و تاب جاده ها میگذریم تا در استان مازندران جایی در میان دامنه های البرز مرکزی به دشت بلندی بنام کندلوس برسیم
ابتدای مسیر درخت ها مانند چتری بر فراز جاده قرار گرفته اند و رودخانه کرج پرآب و خروشان جاریست و خورشید همچنان جاودانه در مدار خود می درخشد و ما را به طلوعی دوباره فرا میخواند در میان کوه های مه گرفته منطقه سیاه بیشه بودیم که همسفران مان چشم گشودند قطرات نم باران آرام بر روی شیشه مرکب مان سُر میخورد و چشمانمان از تماشای اینهمه زیبایی غرق بی تابی بود، پس از عبور از هزارچم و صرف صبحانه ادامه مسیر را پیش گرفتیم از خودمان گفتیم و از خودشان گفتند و راه ها همچنان ادامه داشتند تا ما را به دره زانوس وروستای کندلوس رساندند همان ورودی روستا عکسی میگیریم و مهیا میشویم برای یک روستاگردی...
جلو امامزاده از روستا میگوییم و مردمانش و ردی که تاریخ بر جان این روستا گذاشته...
کم کم قدم بر سنگفرش کوچه پس کوچه های روستا میگزاریم و میرسیم به عاشقانه های این مرز و بوم، به مینایی که چون مینا شکست آن زمان که عاشقانه اش را هدف گرفتند و در غم از دست دادن معشوقش آواز و مویه اش را به جنگل ها برد...
رفت و رفت تا غصه اش بشود قصه امروز ما... آری در کوچه مینا و پلنگ داستان مینا و پلنگ را از زبان آقای فلاح دوست و همراه همیشگیمان شنیدیم،همانطور که در خیال در جستجوی مینا بودیم آن خانه های کله چو کندلوس را با آن سقف های لته کوبی یک به یک گذراندیم تا به اولین موزه روستایی جهان رسیدیم آن موزه ای که رویای کودکی روستاییست، کودکی که یکباره دست از بازیهای کودکانه کشید و در پی اشیا تاریخی و فرهنگی در روستاهای کجورخانه به خانه درها را زد تا امروز در روستای کندلوس گنجینه ای داشته باشیم به نام موزه کندلوس.
پس از بازدید از موزه به رستوران روستا میرویم و سیر غذا میخوریم.. هوای مطبوع کندلوس مجابمان میکند که یک پیاده روی کوتاه در سوی دیگر روستا داشته باشیم... در این تابستان گرم اگر دیگران با باد کولر خنک شدند اینجا ما نم باران بر تنمان نشسته و در پی لباس گرم هستیم،به اقامتگاه بام کندلوس میرسیم گرم است و دمنوش هایش دم کشیده اند مینوشیم و با صحبت های آقای فلاح دمی می آساییم و دقایقی بعد با کوله باری از خاطرات خوب ساز رفتن را کوک میکنیم و از آقای فلاح عزیز خداحافظی میکنیم.
کمی پایین تر دل آبشار کوچک روستا را هم بدست می آوریم و آن را هم در صفحه خاطراتمان ثبت میکنیم.
اتوبوس سید حرکت میکند، ما دیگر آن آدم های چندین ساعت پیش نیستیم سفر هر چند کوتاه پنجره ای تازه از زندگی را برویمان میگشاید. حالا رفاقتی بهم زده ایم و صمیمی تر شده ایم و پر جنب و جوش تر از پیش بازی میکنیم و میخوانیم و شادیم...میدان امیرکبیر و چراغ های شهرمان که به ما چشمک میزنند و ما به کرج رسیده ایم...اینجا...
سپاس از همکار خوبم آقای مهران حب ربانی.
سفر پایان ندارد...
Last edit: 6 سال 9 ماه قبل by مدیر سفرنامه ها.
لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.
زمان ایجاد صفحه: 0.062 ثانیه
