- ارسال ها: 1247
- تشکرهای دریافت شده: 406
- خانه
- سفرنامه ها
- باشگاه گردشگری البرزمن
- سفرنامه تورهای بهار 95
- سفرنامه تور چشمه های رنگی باداب سورت مورخ 2 الی 95/2/3
- سفرنامه ها
- باشگاه گردشگری البرزمن
- سفرنامه تورهای بهار 95
- سفرنامه تور چشمه های رنگی باداب سورت مورخ 2 الی 95/2/3
×
تصاویر و سفرنامه تورهای بهار 95
سفرنامه تور چشمه های رنگی باداب سورت مورخ 2 الی 95/2/3
- مدیر سفرنامه ها
-
نويسنده موضوع
- آفلاین
- مدير انجمن
-
کمتر
بیشتر
10 سال 1 ماه قبل - 10 سال 1 ماه قبل #1493
توسط مدیر سفرنامه ها
سفرنامه تور چشمه های رنگی باداب سورت
مورخ 2 الی 95/2/3
راهنما: وحید شعبانی
با یاد او
سفر بخشی از قانون طبیعت است . تمام طبیعت به طور پیوسته در سفر است . ما نیز اینبار دل به دل قانون طبیعت میدهیم و آماده سفر به گوشه ای دنج از خاک مادریمان ایران می شویم . هر بار مقصدی ؛ و اینبار چشمه های اعجاب انگیز باداب سورت ... صبح دومین روز از ماه اردیبهشت سال 95 در کنار مرکب شیک آقای بیگدلی که حالا دیگر صندلی هایش ویژه شده اند ایستاده ایم و بهاره جان در حال سرشماری هستند . به راه می افتیم و یوسف خان بانی نیز در مسیر به جمع ما میپیوندد . کمی استراحت در تاریکی صبحگاهان میچسبد . خورشید خانم نیز سرخوش و سرمست خود را به ما نشان میدهد و حالا به اولین منزلمان جهت صرف صبحانه رسیده ایم . رستوران مهجور منتظر قائم در دل کویر گرمسار ...
صبحانه را نوش جان کرده ایم و حالا فصل آشناییمان فرا رسیده است.. یاران جانمان خود را با خنده و شوخی معرفی می کنند و کلی کیفور می شویم از حضورشان ..
پس از گذر از گرمسار و سمنان و سرخه ، حالا به سنگسر و شهمیرزاد رسیده ایم .. آرمان جانمان را نیز سوار میکنیم و به راه می افتیم.. در مسیرمان آرام آرام چهره آرایی طبیعت را شاهدیم ،، از بیابان به جنگل.. از گردنه ای عبور می کنیم و وارد مازندران دیار مردان نامی می شویم .. توقف کوتاهی در کیاسر داریم و دوباره به سمت جنگل الندان به راه می افتیم..
الندان ، مرداب پله.. یک روز زیبای بهاری با همسفران نازنین چه شوقی داریم در این جنگل با صفا ..
همه در کنار هم مینشینیم و به اشتراک ناهارمان را با خنده و شادی تناول می کنیم ..
برخی به قدم زنی در کنار دریاچه مشغولند و برخی دیگر با قایق گشتی در دل دریاچه می زنند و بر لبانشان خنده ای پر از شوق و هیجان جاریست..
دیگران هم مدام عکس می گیرند و دل به دل طبیعت شورانگیز میدهند..
دقایق چون برق گذشته و نوبه رفتن است.. عکسی به یادگار میگیریم و میرویم .. کمی جلوتر از ما در ابتدای جاده خاکی باداب سورت نیسانهای مبله !! آبی رنگ در انتظارمان ایستاده اند.. این خودروی خاطره انگیز آبی رنگ همیشه برایمان هیجان به ارمغان می آورد .. خودتان حدس بزنید ، جاده پر پیچ خاکی و کلی هیجان و شادی و آواز و خنده..
کم کم چشمه های پلکانی در مقابل دیدگانمان خودنمایی می کنند ..
به قدری طبیعت اینجا چشم نواز است که از خود بیخود شده ایم و سر مستیم از این همه زیبایی ..
میلاد خان برایمان از چشمه ها می گوید و ما را به تماشای زیباییهای اطراف چشمه میبرد..
آب ترش و شور و تلخ و خلاصه همه طعمی اینجا آب یافت میشود.. در کنار چشمه ها دقایقی سکوت می کنیم و در دل طبیعت غرق می شویم .. چای و عکس و حالا نوبت رفتن به اقامتگاه محلیست..
شب ، روستای اروست .. اقامتگاهمان مشکلاتی دارد اما یاران جانمان صبوری میکنند و ما شرمنده لبخندهای زیبایشان می شویم .. زنان به خانه محلی و کوچک ننه نصیبه که دلی بزرگ دارد میروند و مردان هم در اقامتگاه تازه ساز سکنی می کنند .. در حیاط خانه آتشی برپا میکنیم و دوستانمان با صدای خوششان حالی خوش به ما میدهند . جایی هم که آتش برقرار باشد سر و کله چای هیزمی هم پیدا میشود.. اما خدا وکیلی جای یک نفر خالیست و آن هم کسی نیست جز جناب سیب زمینی.. شب را به صبح میرسانیم.
صبح زود ، اروست. میلاد و یارانش در تدارک صبحانه اند و از این سو به آن سو میدوند . سفره ای پهن میشود و صبحانه ای نوش جان .. فصل جدایی از اروست فرا رسیده است و باید رفت ..
جاده ما را به شهمیرزاد میرساند . سبزینه ای در دل بیابان . از کنار بزرگترین باغ گردوی جهان هم عبور می کنیم و حالا در کنار کمان رستم پیرترین درخت گردوی جهان ایستاده ایم .
از درخت در فرهنگ ایرانی می گوییم و برای خرید سوغاتی به گوشه ای دیگر از شهمیرزاد میرویم .. یارانمان کلی خرید کرده اند و سر ذوق آمده اند..
میانه راه شهمیرزاد به سنگسر ، رستوران بابا طاهر . روی تخت ها مینشینیم و ناهارمان را با لذت میل میکنیم و آماده رفتن به سنگسر می شویم ..
اینجا موزه عشایری سنگسر است و آقای پاکزادیان نازنین به چهره ای بشاش پذیرای دوستانمان است .
کمی از سنگسر و فرهنگش می شنویم و با لباسهای عشایری عکسی به یادگار میگیریم . صدای زنگوله ها حکایت از رفتن دارند . در گرمای اینجا بستنی هم میچسبد .
مسیر جاده حکایت از برگشت دارد . در راه کلی میخوانیم و میخندیم و حال می کنیم . مسابقه میدهیم و زوج بهراد و رادین همه را شگفت زده میکنند و با اختلاف زیاد برنده میشوند . شب شده است و چراغهای کرج از دور خودنمایی می کنند . سفری دیگر به انتها رسید و دنیایی از تجربیات جدید آغاز شد.. در این سفر صبوری را آموختیم و احترام به سلایق ..
سکانس آخر ، میدان سپاه ، لبخند و خداحافظی...
تا دوباره بدرود !35
مورخ 2 الی 95/2/3
راهنما: وحید شعبانی
با یاد او
سفر بخشی از قانون طبیعت است . تمام طبیعت به طور پیوسته در سفر است . ما نیز اینبار دل به دل قانون طبیعت میدهیم و آماده سفر به گوشه ای دنج از خاک مادریمان ایران می شویم . هر بار مقصدی ؛ و اینبار چشمه های اعجاب انگیز باداب سورت ... صبح دومین روز از ماه اردیبهشت سال 95 در کنار مرکب شیک آقای بیگدلی که حالا دیگر صندلی هایش ویژه شده اند ایستاده ایم و بهاره جان در حال سرشماری هستند . به راه می افتیم و یوسف خان بانی نیز در مسیر به جمع ما میپیوندد . کمی استراحت در تاریکی صبحگاهان میچسبد . خورشید خانم نیز سرخوش و سرمست خود را به ما نشان میدهد و حالا به اولین منزلمان جهت صرف صبحانه رسیده ایم . رستوران مهجور منتظر قائم در دل کویر گرمسار ...
صبحانه را نوش جان کرده ایم و حالا فصل آشناییمان فرا رسیده است.. یاران جانمان خود را با خنده و شوخی معرفی می کنند و کلی کیفور می شویم از حضورشان ..
پس از گذر از گرمسار و سمنان و سرخه ، حالا به سنگسر و شهمیرزاد رسیده ایم .. آرمان جانمان را نیز سوار میکنیم و به راه می افتیم.. در مسیرمان آرام آرام چهره آرایی طبیعت را شاهدیم ،، از بیابان به جنگل.. از گردنه ای عبور می کنیم و وارد مازندران دیار مردان نامی می شویم .. توقف کوتاهی در کیاسر داریم و دوباره به سمت جنگل الندان به راه می افتیم..
الندان ، مرداب پله.. یک روز زیبای بهاری با همسفران نازنین چه شوقی داریم در این جنگل با صفا ..
همه در کنار هم مینشینیم و به اشتراک ناهارمان را با خنده و شادی تناول می کنیم ..
برخی به قدم زنی در کنار دریاچه مشغولند و برخی دیگر با قایق گشتی در دل دریاچه می زنند و بر لبانشان خنده ای پر از شوق و هیجان جاریست..
دیگران هم مدام عکس می گیرند و دل به دل طبیعت شورانگیز میدهند..
دقایق چون برق گذشته و نوبه رفتن است.. عکسی به یادگار میگیریم و میرویم .. کمی جلوتر از ما در ابتدای جاده خاکی باداب سورت نیسانهای مبله !! آبی رنگ در انتظارمان ایستاده اند.. این خودروی خاطره انگیز آبی رنگ همیشه برایمان هیجان به ارمغان می آورد .. خودتان حدس بزنید ، جاده پر پیچ خاکی و کلی هیجان و شادی و آواز و خنده..
کم کم چشمه های پلکانی در مقابل دیدگانمان خودنمایی می کنند ..
به قدری طبیعت اینجا چشم نواز است که از خود بیخود شده ایم و سر مستیم از این همه زیبایی ..
میلاد خان برایمان از چشمه ها می گوید و ما را به تماشای زیباییهای اطراف چشمه میبرد..
آب ترش و شور و تلخ و خلاصه همه طعمی اینجا آب یافت میشود.. در کنار چشمه ها دقایقی سکوت می کنیم و در دل طبیعت غرق می شویم .. چای و عکس و حالا نوبت رفتن به اقامتگاه محلیست..
شب ، روستای اروست .. اقامتگاهمان مشکلاتی دارد اما یاران جانمان صبوری میکنند و ما شرمنده لبخندهای زیبایشان می شویم .. زنان به خانه محلی و کوچک ننه نصیبه که دلی بزرگ دارد میروند و مردان هم در اقامتگاه تازه ساز سکنی می کنند .. در حیاط خانه آتشی برپا میکنیم و دوستانمان با صدای خوششان حالی خوش به ما میدهند . جایی هم که آتش برقرار باشد سر و کله چای هیزمی هم پیدا میشود.. اما خدا وکیلی جای یک نفر خالیست و آن هم کسی نیست جز جناب سیب زمینی.. شب را به صبح میرسانیم.
صبح زود ، اروست. میلاد و یارانش در تدارک صبحانه اند و از این سو به آن سو میدوند . سفره ای پهن میشود و صبحانه ای نوش جان .. فصل جدایی از اروست فرا رسیده است و باید رفت ..
جاده ما را به شهمیرزاد میرساند . سبزینه ای در دل بیابان . از کنار بزرگترین باغ گردوی جهان هم عبور می کنیم و حالا در کنار کمان رستم پیرترین درخت گردوی جهان ایستاده ایم .
از درخت در فرهنگ ایرانی می گوییم و برای خرید سوغاتی به گوشه ای دیگر از شهمیرزاد میرویم .. یارانمان کلی خرید کرده اند و سر ذوق آمده اند..
میانه راه شهمیرزاد به سنگسر ، رستوران بابا طاهر . روی تخت ها مینشینیم و ناهارمان را با لذت میل میکنیم و آماده رفتن به سنگسر می شویم ..
اینجا موزه عشایری سنگسر است و آقای پاکزادیان نازنین به چهره ای بشاش پذیرای دوستانمان است .
کمی از سنگسر و فرهنگش می شنویم و با لباسهای عشایری عکسی به یادگار میگیریم . صدای زنگوله ها حکایت از رفتن دارند . در گرمای اینجا بستنی هم میچسبد .
مسیر جاده حکایت از برگشت دارد . در راه کلی میخوانیم و میخندیم و حال می کنیم . مسابقه میدهیم و زوج بهراد و رادین همه را شگفت زده میکنند و با اختلاف زیاد برنده میشوند . شب شده است و چراغهای کرج از دور خودنمایی می کنند . سفری دیگر به انتها رسید و دنیایی از تجربیات جدید آغاز شد.. در این سفر صبوری را آموختیم و احترام به سلایق ..
سکانس آخر ، میدان سپاه ، لبخند و خداحافظی...
تا دوباره بدرود !35
Last edit: 10 سال 1 ماه قبل by مدیر سفرنامه ها.
لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.
مدیران انجمن: admin1
- سفرنامه ها
- باشگاه گردشگری البرزمن
- سفرنامه تورهای بهار 95
- سفرنامه تور چشمه های رنگی باداب سورت مورخ 2 الی 95/2/3
زمان ایجاد صفحه: 0.052 ثانیه
