- ارسال ها: 1247
- تشکرهای دریافت شده: 406
- خانه
- سفرنامه ها
- باشگاه گردشگری البرزمن
- سفرنامه های بهار 96
- سفرنامه تور شیمبار و دره شلا مورخ 9 الی 96/1/12
- سفرنامه ها
- باشگاه گردشگری البرزمن
- سفرنامه های بهار 96
- سفرنامه تور شیمبار و دره شلا مورخ 9 الی 96/1/12
×
تصاویر و سفرنامه تورهای بهار 96
سفرنامه تور شیمبار و دره شلا مورخ 9 الی 96/1/12
- مدیر سفرنامه ها
-
نويسنده موضوع
- آفلاین
- مدير انجمن
-
کمتر
بیشتر
9 سال 1 ماه قبل - 9 سال 1 ماه قبل #1676
توسط مدیر سفرنامه ها
سفرنامه تور شیمبار و دره شلا مورخ 9 الی 96/1/12 was created by مدیر سفرنامه ها
سفرنامه تور شیمبار و دره شلا
مورخ 9 الی 96/1/12
راهنما: پویا ملاحسنی
ﮐﻮﭺ ﯾﻌﻨﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﯾﺎﺩ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻭ ﺻﻔﺎﯼ ﻧﯽ ﻟﺒﮏ
ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮ ﻭ ﮐﻤﯽ ﻧﺎﻥ ﻭ ﻧﻤﮏ
ﯾﺎﺩﮐﻮﻩ ﻭ ﯾﺎﺩﺷﺒﮕﯿﺮ ﻭ ﺷﮑﺎﺭ
ﺭﺩﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ " ﺑﺮﻓﺘﻮ " ﺗﺎ " ﻧﺴﺎﺭ "
ﮐﺘﺮﯼ ﭼﺎﯼ ﺑﺮﺯﮔﺮ ﺑﯽ ﺩﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﺩﺳﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﺱ ﺗﺎﻭﻝ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﺗﺮ ﺩﺭ ﻧﺸﯿﺐ ﺩﺭﻩ ﻫﺎ
ﮔﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﯿﺶ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭼﺮﺍ
ﯾﺎﺩ ﮐﻮﭺ ﺑﺨﺘﯿﺎﺭﯼ ﻫﺎ ﺑﺨﯿﺮ
ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻫﺎ ﺑﺨﯿﺮ
ﻧﯽ ﻟﺒﮏ ! ﺁﻭﺍﺯ ﮐﻦ ﺍﺯ ﮐﻮﭺ ﺍﯾﻞ
ﻟﺐ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ ﺍﺯﮐﻮﭺ ﺍﯾﻞ
ﮐﻮﭺ ﯾﻌﻨﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﯾﻞ
ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﺗﻨﮓ " ﭼﻮﯾﻞ "
ﮐﻮﭺ ﯾﻌﻨﯽ ﺟﺴﺘﺠﻮﯼ ﺑﯽ ﺩﺭﻧﮓ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﺍﺳﺐ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻭ ﺗﻔﻨﮓ
ﮐﻮﭺ ﯾﻌﻨﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﯾﻞ ﺍﮔﺮ ﯾﮑﺠﺎ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺍﯾﻞ ﻧﯿﺴﺖ
ﮐﻮﭺ ﯾﻌﻨﯽ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﻫﺒﻮﻁ
ﻗﺼﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ " ﺑﺮﻧﻮ " ﻭ " ﻧﺎﻥ ﺑﻠﻮﻁ "
ﮐﻮﭺ ﯾﻌﻨﯽ ﺯﺧﻢ، ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ
ﮐﻮﭺ ﯾﻌﻨﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭﯼ ﺭﮐﺎﺏ
ﮐﻮﭺ ﯾﻌﻨﯽ ﺩﺭ ﻏﺮﻭﺑﯽ ﺑﺎ ﺷﮑﻮﻩ
ﺭﺩ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﺗﻨﮕﻪ ﻫﺎﯼ " ﺯﺭﺩﮐﻮﻩ "
ﺍﯾﻞ ﻣﺎ ﺁﻻﻟﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﺎﺧﺖ
ﺑﻬﺘﺮﺍﺯ ﻧﯽ ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺧﺖ
.
شعر از مسعود بختیاری
زاگرس ای رام نشدنی سرکش ...
ای زندگی بخش مغرور...
ای مهربان هراس انگیز...
ای اسرارآمیز ...
کوهستان زاگرس پر از ناگفته هاست پر از داستان هایی که هنوز نقل نشده. این بار بهانه ی سفر ما دره ای بود که پر بود از عشق و صفا... پر بود از چشمان مهربان زاگرس نشینان بی قرار ... آن ها که همچو زاگرس مغرورند و مهربان... خشن مثل صخره و لطیف مثل دشت های گل... آن ها که مثل پرنده ها و رود های زاگرس پای رفتن دارند و کوچ می کنند... بختیاری ها
هفته آخر عید شال و کلاه کردیم تا از دریاچه شیمبار و آبشار نگین و دره شلا بازدید کنیم.
عصر بود که راه افتادیم. معارفه و خنده و گفتگو، کمی هم مسابقه حلقه اندازی و خواب در اتوبوس با رانندگی سعید و وحید و همراهی حمید بیگدلی سه برادر افسانه ای...
مسجد سلیمان بودیم که هوا روشن شده بود. دشت های سبز و دره های پر آّب و گل های رنگارنگ همه جا در جاده خودنمایی می کردند.
بعد از پیچ و خم های بسیار شیمبار خودش رو به ما نشون داد. پر آب بود و سبز... کنار دریاچه بساط صبحانه رو پهن کردیم و با لبانی خندان شکم ها رو صفایی دادیم...
وقت سوار شدن نیسان ها و تراکتور تیزپا بود. چشم قرمز زهرا هم باعث سستی عزم ما برای رفتن به سمت دره نشد و همه راهی دره شلا شدیم...
از شیب تند پر پیچ گذشتیم و با فریاد وهم انگیز آب به پشت خودمون نگاه کردیم و آبشار سرکش نگین رو دیدیم که بی مهبا و دیوانه وار از کوه سرازیر بود. منظره آبشار و درخت های بلوط و قطرات آبی که از دست رود فرار کرده بودند و روی صورت ما می نشستند، خستگی و ترس نیسان سواری رو از تن همه در آورد...
به جایی رسیدیم که گذر از آب فقط با تراکتور میسر بود. منتظر نشستیم. ولی رود هوس انگیزتر از آن بود که بشینی و نگاه کنی. پس اشکان چراغ اول رو روشن کرد و به آب زد... بقیه هم که ترسی از آب نداشتند به آب زدند و همه با هم با رود جاری شدیم.
بالاخره تراکتور رسید از میان دشت گل و مزارع زیبا ما رو به کوه وسایل کمپینگ رسوند. بچه های بازیگوش بختیاری دور ما رو گرفته بودند و ما رو تا محل کمپ همراهی کردند.
تک درخت کنار و چمن زار زیبا و گوسفندان و بزهای بازیگوش و رود و سد همه با هم در یک کادر در جلوی ما بودند.
چادرها برپا شدند و خیلی زود ناهار دیر هنگام روز اول صرف شد. هوا عالی بود و کمی هم گرم. تا پاسی از شب بیدار بودیم و خواندیم و خندیدیدم...
صبح روز بعد به دیدن شیرهای سنگی رفتیم و از عشایر نان و ماست و دوغ گرفتیم. آفتاب سوزان جنوب و رود جاری و زلال دره شلا هیچ بحثی باقی نمی گذاشت تا تن به آب بزنیم و در خنکای رود گرمای آفتاب رو فراموش کنیم. جای شما خالی عجب آب تنی ای کردیم...
بعد از کلی آب تنی، گشنه به کمپ برگشتیم و ناهار جانانه ای به بدن زدیم...
هنوز هوا روشن بود که هوا دگرگون شد و باد تندی وزیدن گرفت و ابرهای سیاه جای آسمون آبی رو گرفتند. نم نم بارون باریدن گرفت و ما هم خیلی سریع وضعیت کمپ رو سامان دادیم تا در برابر باد و بارون راحت و محفوظ باشیم. شب بود که از کوه سه مرد بختیاری به دیدن ما آمدند و دوغ و هیزم به ما هدیه دادند. دور آتش نشستیم به داستان هاشون گوش سپردیم. اشکان هم با سه تارش حسابی حال همه رو خوب کرد. در همین حین هم مجتبی و حمید سوپ خوشمزه ای برای همه آماده کردند که مزه اش هنوز زیر زبونم هست...
بالاخره رگبارهای بهاری شروع به باریدن کردند و رعد و برق های هراس انگیز هم از راه رسیدند و باد هم بی کار ننشست. این سه گانه ی وحشت انگیز تا صبح ما را از تنهایی در آوردند، ولی ما در پناه کمپ عالیمون بی خیال تا صبح بیدار نشستیم...
هوا خراب بود و امید برای اومدن قایق ها اندک. با سه ساعت تاخیر وقتی اولین قایق از راه رسید فریاد شادی همه به هوا رفت و مثل گم شده هایی در جزیره ای ناشناخته به داد و فریاد و شادی پرداختیم...
هوا ولی ول کن ماجرا نبود انگار دوست نداشت تا ما از دره شلا بریم. تا آخرین لحظه بارون ما رو بدرقه کرد.
حالا دیگه سوار قایق بودیم و مناظر زیبای زاگرس در کنار آبی فیروزه ای سد در جلوی ما بودند.
جز زیبایی چیزی نبود. هر چه بود زیبا بود و تحسین برانگیز...
بیگدلی ها با لبخند به ما خوشامد گفتند و راه برگشت ما به سمت کرج آغاز شد.
خسته تر از اون بودیم که حرکتی کنیم تا مسجدسلیمان خوابیدیم و ناهار مبسوطی در شهر اولین ها خوردیم و به راه بی پایان خود ادامه دادیم...
هر از گاهی که کمی خستگی مون در میشد با خنده و شوخی لحظه هایی رو سپری می کردیم و باز به خواب می رفتیم...
نیمه های شب بود که سفر اودیسه وار ما به پایان رسید و برای ما خاطرات تکرار نشدنی ای باقی موند که تا مدت ها برای تعریفشان شوق خواهیم داشت.
همراهی و همدلی همسفران با صفا در این برنامه باعث شد تا سختی ها راحت تر از اونچه که انتظار داشتیم پشت سر گذاشته بشه.
جا داره از علی، مجتبی، امیرحسین، حمید، حامد، محمدو اشکان و بقیه همسفرها تشکر کنم.
به امید دیدار در سفرهای بی پایان آینده، چرا که سفر آغاز راهیست که پایان ندارد...
مورخ 9 الی 96/1/12
راهنما: پویا ملاحسنی
ﮐﻮﭺ ﯾﻌﻨﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﯾﺎﺩ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻭ ﺻﻔﺎﯼ ﻧﯽ ﻟﺒﮏ
ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮ ﻭ ﮐﻤﯽ ﻧﺎﻥ ﻭ ﻧﻤﮏ
ﯾﺎﺩﮐﻮﻩ ﻭ ﯾﺎﺩﺷﺒﮕﯿﺮ ﻭ ﺷﮑﺎﺭ
ﺭﺩﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ " ﺑﺮﻓﺘﻮ " ﺗﺎ " ﻧﺴﺎﺭ "
ﮐﺘﺮﯼ ﭼﺎﯼ ﺑﺮﺯﮔﺮ ﺑﯽ ﺩﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﺩﺳﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﺱ ﺗﺎﻭﻝ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﺗﺮ ﺩﺭ ﻧﺸﯿﺐ ﺩﺭﻩ ﻫﺎ
ﮔﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﯿﺶ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭼﺮﺍ
ﯾﺎﺩ ﮐﻮﭺ ﺑﺨﺘﯿﺎﺭﯼ ﻫﺎ ﺑﺨﯿﺮ
ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻫﺎ ﺑﺨﯿﺮ
ﻧﯽ ﻟﺒﮏ ! ﺁﻭﺍﺯ ﮐﻦ ﺍﺯ ﮐﻮﭺ ﺍﯾﻞ
ﻟﺐ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ ﺍﺯﮐﻮﭺ ﺍﯾﻞ
ﮐﻮﭺ ﯾﻌﻨﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﯾﻞ
ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﺗﻨﮓ " ﭼﻮﯾﻞ "
ﮐﻮﭺ ﯾﻌﻨﯽ ﺟﺴﺘﺠﻮﯼ ﺑﯽ ﺩﺭﻧﮓ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﺍﺳﺐ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻭ ﺗﻔﻨﮓ
ﮐﻮﭺ ﯾﻌﻨﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﯾﻞ ﺍﮔﺮ ﯾﮑﺠﺎ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺍﯾﻞ ﻧﯿﺴﺖ
ﮐﻮﭺ ﯾﻌﻨﯽ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﻫﺒﻮﻁ
ﻗﺼﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ " ﺑﺮﻧﻮ " ﻭ " ﻧﺎﻥ ﺑﻠﻮﻁ "
ﮐﻮﭺ ﯾﻌﻨﯽ ﺯﺧﻢ، ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ
ﮐﻮﭺ ﯾﻌﻨﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭﯼ ﺭﮐﺎﺏ
ﮐﻮﭺ ﯾﻌﻨﯽ ﺩﺭ ﻏﺮﻭﺑﯽ ﺑﺎ ﺷﮑﻮﻩ
ﺭﺩ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﺗﻨﮕﻪ ﻫﺎﯼ " ﺯﺭﺩﮐﻮﻩ "
ﺍﯾﻞ ﻣﺎ ﺁﻻﻟﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﺎﺧﺖ
ﺑﻬﺘﺮﺍﺯ ﻧﯽ ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺧﺖ
.
شعر از مسعود بختیاری
زاگرس ای رام نشدنی سرکش ...
ای زندگی بخش مغرور...
ای مهربان هراس انگیز...
ای اسرارآمیز ...
کوهستان زاگرس پر از ناگفته هاست پر از داستان هایی که هنوز نقل نشده. این بار بهانه ی سفر ما دره ای بود که پر بود از عشق و صفا... پر بود از چشمان مهربان زاگرس نشینان بی قرار ... آن ها که همچو زاگرس مغرورند و مهربان... خشن مثل صخره و لطیف مثل دشت های گل... آن ها که مثل پرنده ها و رود های زاگرس پای رفتن دارند و کوچ می کنند... بختیاری ها
هفته آخر عید شال و کلاه کردیم تا از دریاچه شیمبار و آبشار نگین و دره شلا بازدید کنیم.
عصر بود که راه افتادیم. معارفه و خنده و گفتگو، کمی هم مسابقه حلقه اندازی و خواب در اتوبوس با رانندگی سعید و وحید و همراهی حمید بیگدلی سه برادر افسانه ای...
مسجد سلیمان بودیم که هوا روشن شده بود. دشت های سبز و دره های پر آّب و گل های رنگارنگ همه جا در جاده خودنمایی می کردند.
بعد از پیچ و خم های بسیار شیمبار خودش رو به ما نشون داد. پر آب بود و سبز... کنار دریاچه بساط صبحانه رو پهن کردیم و با لبانی خندان شکم ها رو صفایی دادیم...
وقت سوار شدن نیسان ها و تراکتور تیزپا بود. چشم قرمز زهرا هم باعث سستی عزم ما برای رفتن به سمت دره نشد و همه راهی دره شلا شدیم...
از شیب تند پر پیچ گذشتیم و با فریاد وهم انگیز آب به پشت خودمون نگاه کردیم و آبشار سرکش نگین رو دیدیم که بی مهبا و دیوانه وار از کوه سرازیر بود. منظره آبشار و درخت های بلوط و قطرات آبی که از دست رود فرار کرده بودند و روی صورت ما می نشستند، خستگی و ترس نیسان سواری رو از تن همه در آورد...
به جایی رسیدیم که گذر از آب فقط با تراکتور میسر بود. منتظر نشستیم. ولی رود هوس انگیزتر از آن بود که بشینی و نگاه کنی. پس اشکان چراغ اول رو روشن کرد و به آب زد... بقیه هم که ترسی از آب نداشتند به آب زدند و همه با هم با رود جاری شدیم.
بالاخره تراکتور رسید از میان دشت گل و مزارع زیبا ما رو به کوه وسایل کمپینگ رسوند. بچه های بازیگوش بختیاری دور ما رو گرفته بودند و ما رو تا محل کمپ همراهی کردند.
تک درخت کنار و چمن زار زیبا و گوسفندان و بزهای بازیگوش و رود و سد همه با هم در یک کادر در جلوی ما بودند.
چادرها برپا شدند و خیلی زود ناهار دیر هنگام روز اول صرف شد. هوا عالی بود و کمی هم گرم. تا پاسی از شب بیدار بودیم و خواندیم و خندیدیدم...
صبح روز بعد به دیدن شیرهای سنگی رفتیم و از عشایر نان و ماست و دوغ گرفتیم. آفتاب سوزان جنوب و رود جاری و زلال دره شلا هیچ بحثی باقی نمی گذاشت تا تن به آب بزنیم و در خنکای رود گرمای آفتاب رو فراموش کنیم. جای شما خالی عجب آب تنی ای کردیم...
بعد از کلی آب تنی، گشنه به کمپ برگشتیم و ناهار جانانه ای به بدن زدیم...
هنوز هوا روشن بود که هوا دگرگون شد و باد تندی وزیدن گرفت و ابرهای سیاه جای آسمون آبی رو گرفتند. نم نم بارون باریدن گرفت و ما هم خیلی سریع وضعیت کمپ رو سامان دادیم تا در برابر باد و بارون راحت و محفوظ باشیم. شب بود که از کوه سه مرد بختیاری به دیدن ما آمدند و دوغ و هیزم به ما هدیه دادند. دور آتش نشستیم به داستان هاشون گوش سپردیم. اشکان هم با سه تارش حسابی حال همه رو خوب کرد. در همین حین هم مجتبی و حمید سوپ خوشمزه ای برای همه آماده کردند که مزه اش هنوز زیر زبونم هست...
بالاخره رگبارهای بهاری شروع به باریدن کردند و رعد و برق های هراس انگیز هم از راه رسیدند و باد هم بی کار ننشست. این سه گانه ی وحشت انگیز تا صبح ما را از تنهایی در آوردند، ولی ما در پناه کمپ عالیمون بی خیال تا صبح بیدار نشستیم...
هوا خراب بود و امید برای اومدن قایق ها اندک. با سه ساعت تاخیر وقتی اولین قایق از راه رسید فریاد شادی همه به هوا رفت و مثل گم شده هایی در جزیره ای ناشناخته به داد و فریاد و شادی پرداختیم...
هوا ولی ول کن ماجرا نبود انگار دوست نداشت تا ما از دره شلا بریم. تا آخرین لحظه بارون ما رو بدرقه کرد.
حالا دیگه سوار قایق بودیم و مناظر زیبای زاگرس در کنار آبی فیروزه ای سد در جلوی ما بودند.
جز زیبایی چیزی نبود. هر چه بود زیبا بود و تحسین برانگیز...
بیگدلی ها با لبخند به ما خوشامد گفتند و راه برگشت ما به سمت کرج آغاز شد.
خسته تر از اون بودیم که حرکتی کنیم تا مسجدسلیمان خوابیدیم و ناهار مبسوطی در شهر اولین ها خوردیم و به راه بی پایان خود ادامه دادیم...
هر از گاهی که کمی خستگی مون در میشد با خنده و شوخی لحظه هایی رو سپری می کردیم و باز به خواب می رفتیم...
نیمه های شب بود که سفر اودیسه وار ما به پایان رسید و برای ما خاطرات تکرار نشدنی ای باقی موند که تا مدت ها برای تعریفشان شوق خواهیم داشت.
همراهی و همدلی همسفران با صفا در این برنامه باعث شد تا سختی ها راحت تر از اونچه که انتظار داشتیم پشت سر گذاشته بشه.
جا داره از علی، مجتبی، امیرحسین، حمید، حامد، محمدو اشکان و بقیه همسفرها تشکر کنم.
به امید دیدار در سفرهای بی پایان آینده، چرا که سفر آغاز راهیست که پایان ندارد...
Last edit: 9 سال 1 ماه قبل by مدیر سفرنامه ها.
لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.
مدیران انجمن: admin1
- سفرنامه ها
- باشگاه گردشگری البرزمن
- سفرنامه های بهار 96
- سفرنامه تور شیمبار و دره شلا مورخ 9 الی 96/1/12
زمان ایجاد صفحه: 0.060 ثانیه
