- ارسال ها: 1247
- تشکرهای دریافت شده: 406
- خانه
- سفرنامه ها
- باشگاه گردشگری البرزمن
- سفرنامه های بهار 96
- سفرنامه تور جنگل سرپوش تنگه مورخ 96/1/25
×
تصاویر و سفرنامه تورهای بهار 96
سفرنامه تور جنگل سرپوش تنگه مورخ 96/1/25
- مدیر سفرنامه ها
-
نويسنده موضوع
- آفلاین
- مدير انجمن
-
کمتر
بیشتر
9 سال 1 ماه قبل - 9 سال 1 ماه قبل #1681
توسط مدیر سفرنامه ها
سفرنامه تور جنگل سرپوش تنگه مورخ 96/1/25 was created by مدیر سفرنامه ها
سفرنامه تور جنگل سرپوش تنگه
مورخ 96/1/25
راهنما: پویا ملاحسنی
د رگوشه ای پنهان از جنگل های باستانی... پشت کوه های بلند البرز...
در میان درخت های خزه بسته و بالا بلند...
آبشار و تنگه ای تماشایی قرار گرفته اند که برای دیدنش باید کمی ماجراجویی کنی.
تا هوا کمی گرم شد ما دلباختگان رود و آب و جنگل بر آن شدیم تا به جنگل سرپوش تنگه بریم...
صبح روز جمعه بعد از اینکه دو تا از همسفرها رو جا گذاشتیم راه افتادیم و تا رستوران کمبود خوابمون رو جبران کردیم. صبحانه رو که با نان داغ همراه بود نوش جان کردیم و در ادامه راه معارفه باعث شد تا با هم بهتر آشنا بشیم...
کوهستان و برف و رود و دره های عمیق و جوی های آبی که از شکافی روان بودند مثل همیشه جاده ی زیبای چالوس رو تزئین کرده بودند...
از هزارچم خیال انگیز و مرزن آباد هم گذشتیم و به اول مسیر پیاده روی رسیدیم. از روی رودخانه ی هراس انگیز و گل آلود و سیل گونه ی چالوس رد شدیم و پا به درون جنگل گذاشتیم...
آواز پرنده های جنگلی و گل های رنگارنگ به استقبال ما آمدند. از بین درخت ها در جاده ای زیبا می گذشتیم و دو همراه مهربان هم به جمع ما اضافه شدند که خیلی بازیگوش بودند. یکی سیاه و اون یکی قهواه ای...
آقا جعفر هم کمک کرد تا راه رو اشتباه نریم...
به اول تنگه رسیدیم، رضا پیش وسیله ها ماند و ما با عزمی جزم پا به درون تنگه گذاشتیم ... زیبا بود و کمی هراس انگیز...
همون پیچ اول به آبشاری دو متری برخوردیم ولی ما پای ایستادن نداشتیم و دست به کار شدیم هرطور که شده از اون رد بشیم... و بالاخره رد شدیم...
با اعتماد به نفسی مضاعف راه رو از بین گل و آب و درخت بازکردیم تا اینکه آبشار نمایان شد... فریادهای شورانگیز سردادیم و تن رو به آب زدیم...
بعد از اینکه از تنگه و آب سیر شدیم پیش رضا برگشتیم و آتش رو با کمک دوستان خوبمون به پا کردیم و بعد از ناهار و چای هیزمی مشغول چندبازی هیجان انگیز شدیم که با کمی جِر زنی همراه بود...
غروب شده بود که به سمت اتوبوس برگشتیم و راه خانه رو در پیش گرفتیم.
مثل همیشه راه برگشت همراه بود با بازی و خنده و شادی و همدلی و این باعث شد که ترافیک و زمان طولانی داخل اتوبوس رو احساس نکنیم...
آش کندوان هم توقف کردیم و دلی از عزا درآوردیم.
ساعت حدود 22/30 بود که سفر ما به پایان رسید و با لبای خندان از هم جدا شدیم...
با تشکر از محمدرضا و آقای امینی زاده و رضا و علی آقا رادمرد و بقیه دوستان که با همراهی این دوستان سفر خاطره انگیز تر شد...
به امید دیدار در سفرهای بی پایان آینده...
مورخ 96/1/25
راهنما: پویا ملاحسنی
د رگوشه ای پنهان از جنگل های باستانی... پشت کوه های بلند البرز...
در میان درخت های خزه بسته و بالا بلند...
آبشار و تنگه ای تماشایی قرار گرفته اند که برای دیدنش باید کمی ماجراجویی کنی.
تا هوا کمی گرم شد ما دلباختگان رود و آب و جنگل بر آن شدیم تا به جنگل سرپوش تنگه بریم...
صبح روز جمعه بعد از اینکه دو تا از همسفرها رو جا گذاشتیم راه افتادیم و تا رستوران کمبود خوابمون رو جبران کردیم. صبحانه رو که با نان داغ همراه بود نوش جان کردیم و در ادامه راه معارفه باعث شد تا با هم بهتر آشنا بشیم...
کوهستان و برف و رود و دره های عمیق و جوی های آبی که از شکافی روان بودند مثل همیشه جاده ی زیبای چالوس رو تزئین کرده بودند...
از هزارچم خیال انگیز و مرزن آباد هم گذشتیم و به اول مسیر پیاده روی رسیدیم. از روی رودخانه ی هراس انگیز و گل آلود و سیل گونه ی چالوس رد شدیم و پا به درون جنگل گذاشتیم...
آواز پرنده های جنگلی و گل های رنگارنگ به استقبال ما آمدند. از بین درخت ها در جاده ای زیبا می گذشتیم و دو همراه مهربان هم به جمع ما اضافه شدند که خیلی بازیگوش بودند. یکی سیاه و اون یکی قهواه ای...
آقا جعفر هم کمک کرد تا راه رو اشتباه نریم...
به اول تنگه رسیدیم، رضا پیش وسیله ها ماند و ما با عزمی جزم پا به درون تنگه گذاشتیم ... زیبا بود و کمی هراس انگیز...
همون پیچ اول به آبشاری دو متری برخوردیم ولی ما پای ایستادن نداشتیم و دست به کار شدیم هرطور که شده از اون رد بشیم... و بالاخره رد شدیم...
با اعتماد به نفسی مضاعف راه رو از بین گل و آب و درخت بازکردیم تا اینکه آبشار نمایان شد... فریادهای شورانگیز سردادیم و تن رو به آب زدیم...
بعد از اینکه از تنگه و آب سیر شدیم پیش رضا برگشتیم و آتش رو با کمک دوستان خوبمون به پا کردیم و بعد از ناهار و چای هیزمی مشغول چندبازی هیجان انگیز شدیم که با کمی جِر زنی همراه بود...
غروب شده بود که به سمت اتوبوس برگشتیم و راه خانه رو در پیش گرفتیم.
مثل همیشه راه برگشت همراه بود با بازی و خنده و شادی و همدلی و این باعث شد که ترافیک و زمان طولانی داخل اتوبوس رو احساس نکنیم...
آش کندوان هم توقف کردیم و دلی از عزا درآوردیم.
ساعت حدود 22/30 بود که سفر ما به پایان رسید و با لبای خندان از هم جدا شدیم...
با تشکر از محمدرضا و آقای امینی زاده و رضا و علی آقا رادمرد و بقیه دوستان که با همراهی این دوستان سفر خاطره انگیز تر شد...
به امید دیدار در سفرهای بی پایان آینده...
Last edit: 9 سال 1 ماه قبل by مدیر سفرنامه ها.
كاربر(ان) زير تشكر كردند: نازگل
لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.
مدیران انجمن: admin1
زمان ایجاد صفحه: 0.116 ثانیه
