- ارسال ها: 1247
- تشکرهای دریافت شده: 406
- خانه
- سفرنامه ها
- باشگاه گردشگری البرزمن
- سفرنامه های تابستان 97
- سفرنامه تور جنگل و غار دیورش مورخ 97/4/29
×
تصاویر و سفرنامه های تور های تابستان 97
سفرنامه تور جنگل و غار دیورش مورخ 97/4/29
- مدیر سفرنامه ها
-
نويسنده موضوع
- آفلاین
- مدير انجمن
-
کمتر
بیشتر
7 سال 10 ماه قبل - 7 سال 10 ماه قبل #1957
توسط مدیر سفرنامه ها
سفرنامه تور جنگل و غار دیورش مورخ 97/4/29 was created by مدیر سفرنامه ها
سفرنامه و تور جنگل و غار دیورش
مورخ 97/4/29
راهنما : محسن کاظمی
اما سفر ...
بارها گفتم که بسیار سفر باید تا پخته شود خامی و شاید این نیم پختگی از سفر بود که سفر ابدی یار و همدم خودم رو یه کم راحتتر بتونم تحمل کنم .
و سفر کردن رو بعد از دو ماه شروع کردم . به لطف همه دوستان و رفقایی که تو این چند سال در کنار هم شاد بودیم وسفر کردیم . قسمت شد دوباره جمع شدند و با مهربانی سفری رو به گیلان و رودبار با هم شروع کردیم .کاپیتان قنبری عزیز و مودب و صبور ساعت ۴ صبح از تهران مرتضی عزیز و بقیه رفقای تهرانی رو سوار کرد و ۵ دم دفتر به ما ملحق شد . بر خلاف روال بقیه تورها چون تمام رفقا آشنا بودن معارفه رو جور دیگه برگزار کردم به این صورت که خودم تک تک رفقا رو معرفی کردم . البته خاطره علی سلیمانی هم که تعریف کرد از آرمان کلی همه رو مجبور به نخندیدن کرد . صبحانه تالار بزرگ قزوین و توقف جلوی شهرداری توتکابن برای تعویض ماشین و سوار شدن مینی بوسهای بنز باحال قدیمی . حدود ۱۵ دقیقه دفتیم تا ابتدای روستای دیورش و شروع پیاده روی تو گرمای اخرای تیر به امید خنک شدن در رودخونه .
آرمان جلوی گروه حرکت کرد و من با بقیه شیرین کاری های همه مخصوصا مرتضی عزیز باعث شد مسیر گرم اما زیبای کنار شالی زار رو براحتی بگذرونیم .
اولین لحظه ورود به رودخونه و تماسی با آب سرد که حال همه رو جا آورد .البته سید خانوم لیز خورد و کمی ضرب دید که نگرانش شدم .
ادامه راه و تا حوضچه ها و توقف و تنقلات و کوله ها رو به آرمان سپردیم و گفتیم آتیش هم بپا کن و ما رفتیم به مقصد غار . غار دیورش با حال و خنک و شلوغ بود ...
عسل خانوم و مرتضی و امیرعباس و چند نفر محدود جرات رفتن تو اب غار رو به خودشون دادن و مهرشاد هم کلی عکس گرفت و استاد میلاد هم تو تالار خفاش ها کلی آواز ...
برگشتیم به محل اتراق آرمان آتیش بپا کرده بود و با حمید و روزبه و کاوه و خاندان اسدی رفتیم دم حوضچه ها که کم کم بقیه گروه هم اضافه شدن ،
کلی آب بازی تو رودخونه سرد با همه رفقای باحال که فکر کنم دوساعتی طول کشید .
گشنه و تشنه رفتیم سراغ ناهار چه ناهاری جوجه که روی اتیش پخته داداش مرتضی اونم با مواد خودش اماده کرده دیگه نگم براتون ...بعد ناهار چایی آتیشی و استراحت و مسیر برگشت ...مینی بوس و توتکابن و گرما و اتوبوس کاپیتان که با کولر روشن در انتطار ماست . تو مسیر برگشت بعد توقف منجیل که باد راستی راستی داشت ما رو از جا میکند شروع به بازی کردیم . ای جان به این همه انرژی ... ای جان به این همه رفاقت و مهربانی ...
آواز اساتید و شادی رفقا ، حال همه ما رو خوتر از قبل کرد و مسیر کوتاه و کوتاهتر شد و یادمون نمیره هیچ وقت که سفر پایان نداره .
در پایان ببخشین که اسم همه شما رفقا رو نبردم ولی بدونید که همتون در دل ما جای دارید و براتون بهترینها رو میخوام .
عشق و برکت تو زندگیتون جاری
یا حق
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
مورخ 97/4/29
راهنما : محسن کاظمی
اما سفر ...
بارها گفتم که بسیار سفر باید تا پخته شود خامی و شاید این نیم پختگی از سفر بود که سفر ابدی یار و همدم خودم رو یه کم راحتتر بتونم تحمل کنم .
و سفر کردن رو بعد از دو ماه شروع کردم . به لطف همه دوستان و رفقایی که تو این چند سال در کنار هم شاد بودیم وسفر کردیم . قسمت شد دوباره جمع شدند و با مهربانی سفری رو به گیلان و رودبار با هم شروع کردیم .کاپیتان قنبری عزیز و مودب و صبور ساعت ۴ صبح از تهران مرتضی عزیز و بقیه رفقای تهرانی رو سوار کرد و ۵ دم دفتر به ما ملحق شد . بر خلاف روال بقیه تورها چون تمام رفقا آشنا بودن معارفه رو جور دیگه برگزار کردم به این صورت که خودم تک تک رفقا رو معرفی کردم . البته خاطره علی سلیمانی هم که تعریف کرد از آرمان کلی همه رو مجبور به نخندیدن کرد . صبحانه تالار بزرگ قزوین و توقف جلوی شهرداری توتکابن برای تعویض ماشین و سوار شدن مینی بوسهای بنز باحال قدیمی . حدود ۱۵ دقیقه دفتیم تا ابتدای روستای دیورش و شروع پیاده روی تو گرمای اخرای تیر به امید خنک شدن در رودخونه .
آرمان جلوی گروه حرکت کرد و من با بقیه شیرین کاری های همه مخصوصا مرتضی عزیز باعث شد مسیر گرم اما زیبای کنار شالی زار رو براحتی بگذرونیم .
اولین لحظه ورود به رودخونه و تماسی با آب سرد که حال همه رو جا آورد .البته سید خانوم لیز خورد و کمی ضرب دید که نگرانش شدم .
ادامه راه و تا حوضچه ها و توقف و تنقلات و کوله ها رو به آرمان سپردیم و گفتیم آتیش هم بپا کن و ما رفتیم به مقصد غار . غار دیورش با حال و خنک و شلوغ بود ...
عسل خانوم و مرتضی و امیرعباس و چند نفر محدود جرات رفتن تو اب غار رو به خودشون دادن و مهرشاد هم کلی عکس گرفت و استاد میلاد هم تو تالار خفاش ها کلی آواز ...
برگشتیم به محل اتراق آرمان آتیش بپا کرده بود و با حمید و روزبه و کاوه و خاندان اسدی رفتیم دم حوضچه ها که کم کم بقیه گروه هم اضافه شدن ،
کلی آب بازی تو رودخونه سرد با همه رفقای باحال که فکر کنم دوساعتی طول کشید .
گشنه و تشنه رفتیم سراغ ناهار چه ناهاری جوجه که روی اتیش پخته داداش مرتضی اونم با مواد خودش اماده کرده دیگه نگم براتون ...بعد ناهار چایی آتیشی و استراحت و مسیر برگشت ...مینی بوس و توتکابن و گرما و اتوبوس کاپیتان که با کولر روشن در انتطار ماست . تو مسیر برگشت بعد توقف منجیل که باد راستی راستی داشت ما رو از جا میکند شروع به بازی کردیم . ای جان به این همه انرژی ... ای جان به این همه رفاقت و مهربانی ...
آواز اساتید و شادی رفقا ، حال همه ما رو خوتر از قبل کرد و مسیر کوتاه و کوتاهتر شد و یادمون نمیره هیچ وقت که سفر پایان نداره .
در پایان ببخشین که اسم همه شما رفقا رو نبردم ولی بدونید که همتون در دل ما جای دارید و براتون بهترینها رو میخوام .
عشق و برکت تو زندگیتون جاری
یا حق
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
Last edit: 7 سال 10 ماه قبل by مدیر سفرنامه ها.
لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.
زمان ایجاد صفحه: 0.286 ثانیه
