- ارسال ها: 1247
- تشکرهای دریافت شده: 406
- خانه
- سفرنامه ها
- باشگاه گردشگری البرزمن
- سفرنامه های پاییز 95
- سفرنامه تور غار علیصدر همدان مورخ 95/7/16
×
تصاویر و سفرنامه های تور های بهار 1400
سفرنامه تور غار علیصدر همدان مورخ 95/7/16
- مدیر سفرنامه ها
-
نويسنده موضوع
- آفلاین
- مدير انجمن
-
کمتر
بیشتر
9 سال 8 ماه قبل - 9 سال 8 ماه قبل #1601
توسط مدیر سفرنامه ها
سفرنامه تور غار علیصدر همدان مورخ 95/7/16 was created by مدیر سفرنامه ها
سفرنامه تور غار علیصدر همدان
مورخ 95/7/16
راهنما: محسن کاظمی
سفرنامه: سمیرا ابیضی همسفر برنامه
سفری دیگر آغاز میشود....
باز هم از میدان سپاه،اینبار اما! سفر کمی متفاوت تر است ...
همسفران یکی یکی سوار بر خوش رکاب کاپیتان بیگدلی میشوند...
اما! هرچه چشم میچرخانیم در جمعمان همسفر آقایی پیدا نمیکنیم...
تا اینکه پیدا میشود، آقای نورانی تنها همسفر آقای این جمع....
با عمو محسن و اشکان راهی شهر سفال و چرم میشویم به قصد دیدن از غار زیبای علیصدر همدان،هنوز صبحگاه است و هوا کمی خنک، برق ها خاموش میشود و چرتکی چاشنی اول صبح میشود...
از راه ساوه میرویم ، دیگر هوا روشن شده و صدای گشنگی بر همه ی صداها غالب....
در یک رستوران نیمه کوچک در ساوه توقف میکنیم و صبحانه را نوش جان...
کمی استراحت و دوباره سوار بر خوش رکاب شدیم و قسمت شیرین و خنده دار سفر معارفه ی یک به یک، و تم زیبای عمو محسن ،ماشین زمان و سفر به گذشته و آینده....
هرکس به یک جایی سفر کرد و ما هم با او همگام شدیم...
میرفتیم و به احترام ایام محرم شاد بودیم اما! نه آنچنان که باید...
اشکان برایمان از گذشته میگفت، از فریدون و کیومرث و ضحاک و عجب گذشتگانمان عجیب بودند و مرموز....
کم کم به همدان نزدیک شدیم و به غار علیصدر رسیدیم ..
پیاده شدیم و رفتیم برای بازدید از بزرگترین غار آبی خاورمیانه...
جلیغه ی نجات بر تن کردیم، به ورودی غار رسیدیم و رفتیم سکوت و زیبایی غار ما را مجذوب خودش کرد...
سوار بر قایق شدیم و عجب شگفتی آفرین بود در دل یک شهر غاری این چنین با عظمت ...
قندیل های پیر و جوان، پل های شناور، و نورهای چند رنگ، که زیبایی غار را بسیار کرده بود...
عمو محسن عکسهای دسته جمعی زیادی گرفت و الحق که توضیحاتش برای ما جالب بود و کامل...
بازدید از غار به اتمام رسید هر چند چشم دل امان سیر نمیشد ولی باید میرفتیم...
گشنگی بسیار شده بود وبه رستوران رفتیم و ناهار را خوردیم ....
دوباره سوار بر خوش رکاب کاپیتان بیگدلی شدیم و به قصد لالجین به راه افتادیم...
شهر سفال، همه خوابیدیم یک خواب ظهرگاهی دلچسب و شیرین....
به لالجین رسیدیم و سفال ها با طرح و رنگهای مختلف ما را اسیر خودش کرد همه خرید کردیم و لذت بردیم از این هنر دست ،هنرمندان ایرانی...
کم کم به پایان سفر رسیدیم، دوباره سوار بر خوش رکاب شدیم و اشکان باز هم از گذشتگانمان گفت و سلطنت شاهان..
و مسابقه ،شادی و خنده ها....
هوا رو به تاریکی رفت و دوباره روشنایی روز جای خودش را به تاریکی شب داد.یک روز دیگر هم گذشت و سفر به پایان رسید میدان سپاه توقف کردیم و هرچند سخت بود از هم خداحافظی کردیم و هرکس به سمت خانه اش به راه افتاد....
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ....
مورخ 95/7/16
راهنما: محسن کاظمی
سفرنامه: سمیرا ابیضی همسفر برنامه
سفری دیگر آغاز میشود....
باز هم از میدان سپاه،اینبار اما! سفر کمی متفاوت تر است ...
همسفران یکی یکی سوار بر خوش رکاب کاپیتان بیگدلی میشوند...
اما! هرچه چشم میچرخانیم در جمعمان همسفر آقایی پیدا نمیکنیم...
تا اینکه پیدا میشود، آقای نورانی تنها همسفر آقای این جمع....
با عمو محسن و اشکان راهی شهر سفال و چرم میشویم به قصد دیدن از غار زیبای علیصدر همدان،هنوز صبحگاه است و هوا کمی خنک، برق ها خاموش میشود و چرتکی چاشنی اول صبح میشود...
از راه ساوه میرویم ، دیگر هوا روشن شده و صدای گشنگی بر همه ی صداها غالب....
در یک رستوران نیمه کوچک در ساوه توقف میکنیم و صبحانه را نوش جان...
کمی استراحت و دوباره سوار بر خوش رکاب شدیم و قسمت شیرین و خنده دار سفر معارفه ی یک به یک، و تم زیبای عمو محسن ،ماشین زمان و سفر به گذشته و آینده....
هرکس به یک جایی سفر کرد و ما هم با او همگام شدیم...
میرفتیم و به احترام ایام محرم شاد بودیم اما! نه آنچنان که باید...
اشکان برایمان از گذشته میگفت، از فریدون و کیومرث و ضحاک و عجب گذشتگانمان عجیب بودند و مرموز....
کم کم به همدان نزدیک شدیم و به غار علیصدر رسیدیم ..
پیاده شدیم و رفتیم برای بازدید از بزرگترین غار آبی خاورمیانه...
جلیغه ی نجات بر تن کردیم، به ورودی غار رسیدیم و رفتیم سکوت و زیبایی غار ما را مجذوب خودش کرد...
سوار بر قایق شدیم و عجب شگفتی آفرین بود در دل یک شهر غاری این چنین با عظمت ...
قندیل های پیر و جوان، پل های شناور، و نورهای چند رنگ، که زیبایی غار را بسیار کرده بود...
عمو محسن عکسهای دسته جمعی زیادی گرفت و الحق که توضیحاتش برای ما جالب بود و کامل...
بازدید از غار به اتمام رسید هر چند چشم دل امان سیر نمیشد ولی باید میرفتیم...
گشنگی بسیار شده بود وبه رستوران رفتیم و ناهار را خوردیم ....
دوباره سوار بر خوش رکاب کاپیتان بیگدلی شدیم و به قصد لالجین به راه افتادیم...
شهر سفال، همه خوابیدیم یک خواب ظهرگاهی دلچسب و شیرین....
به لالجین رسیدیم و سفال ها با طرح و رنگهای مختلف ما را اسیر خودش کرد همه خرید کردیم و لذت بردیم از این هنر دست ،هنرمندان ایرانی...
کم کم به پایان سفر رسیدیم، دوباره سوار بر خوش رکاب شدیم و اشکان باز هم از گذشتگانمان گفت و سلطنت شاهان..
و مسابقه ،شادی و خنده ها....
هوا رو به تاریکی رفت و دوباره روشنایی روز جای خودش را به تاریکی شب داد.یک روز دیگر هم گذشت و سفر به پایان رسید میدان سپاه توقف کردیم و هرچند سخت بود از هم خداحافظی کردیم و هرکس به سمت خانه اش به راه افتاد....
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ....
Last edit: 9 سال 8 ماه قبل by مدیر سفرنامه ها.
لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.
مدیران انجمن: admin1
زمان ایجاد صفحه: 0.065 ثانیه
